درخشنده مهرى ز اوج كمال * چه مهريكه هرگز نه بينى زوال
ز روى تو هرذرّهاى دلفروز * نباشد عجب گر كند كار روز
الهى ز دوران ملالت مباد * تو خورشيد ملكى زوالت مباد
واضع ميزان البرّ و الاحسان ، قامع بنيان الفجور و الطغيان ، مفيض زوار ف العوارف على قاطبة الاسلام ، رافع رايات الرأفة و الرحمة على صفحات الايام .
شه مغرب كه مشرق را پناه است * سليمان كاخترش بالاى ماه است
ز اقصاى خطا تا آخر روم * كس از خوان عطايش نيست محروم
طريق جدّ آبا پيش برده * غم درويش ازيشان بيش خورده
به هرحاجت كه خلق آغاز كرده * درى دارد چو دريا باز كرده
ز عدلش ظلمكيشان بدانديش * نكرده ظلم الّا بر تن خويش
سپاهى از سياست در زمانش * نكرده زور الّا بر كمانش
كسى جز زلف خوبان سمن بوى * پريشانى نديده يكسر موى
زن بيوه ز مال و حشمت پر * به مرغ خويش داده دانهء در
به دورش آنچنان گشتند مردم * كه حرف احتياج از دهر شد گم
پادشاه جمجاه عالمپناه مصدوقهء ( السلطان العادل ظلّ اللّه ) باسط بساط الامن و الامان ، ناشر آثار البرّ و الامتنان على قاطبة اهل الايمان ، الفايض من بحار انعامه و رشحات افضاله مآثر ( انّ اللّه يا مر بالعدل و الاحسان ) .
شاهنشه آفتاب سايه * كيخسرو كيقباد پايه
دارندهء تخت پادشاهى * داراى سفيدى و سياهى
تاج تو وراى تاج خورشيد * تخت تو فراز تختجمشيد
هرجا كه دليست قاف تا قاف * از دوستى تو مىزند لاف
شهريارى كه در رسوم سلطنت و خدايگانى قيصر و خاقان بندهء اوست ، و در آئين عدالت و جهانبانى كسرى و نوشيروان خجل و شرمندهء او .
قيصر عصر و خسرو آفاق * پادشاه جهان على الاطلاق
در عدالت چو قيصر و خاقان * بندهء او هزار نوشيروان
كاش نوشيروان كنون بودى * عدلش از پيشتر فزون بودى
تا ز دعوى عدل شرمنده * خسرو روم را شدى بنده