خيل بزرگ از عمال رى عارضهء مرض « 1 » استيلا يافت ايلچى فرستاد باغروقها و خاتون معظّمه بولغان خاتون را بتعجيل تمام طلب داشت چون او برسيد از خيل بزرگ كوچ كرده هرروز اندك راهى آمده بودند و بپيشكله « 2 » از حدود قزوين رسيده در اواخر « 3 » ماه رمضان كه خاتون برسيد همآنجا مقام كردند و چون خاتون درآمد و ملاقات در چنان حالتى اتّفاق افتاد گريها كردند و شورابها از ديدها راندند « 4 » بعد از آن « 5 » تمامت امراء و خواص و مقربان و اركان دولت و اعيان حضرت را حاضر فرمود و هريك را فراخور و مناسب حال موعظت و نصيحت كرد و در باب تجديد ولى العهدى برادر بزرگوار خويش « 6 » خلّد سلطانه كه پنج سال پيشتر فرموده بود و بكرّات و مرّات در مجالس مختلفه تكرار و تاكيد آن كرده بوصيّتنامهء بغايت لطيف و پاكيزه ايراد فرمود و همگنانرا بر رعايت و محافظت آن دقائق تحريضى « 7 » تمام كرد و چون از وصيّت فارغ شد اكثر اوقات اختيار خلوت ميفرمود و اگرچه ضعف « 8 » مزاج بود قوّتى تمام داشت دائما تيزحواس و فصيحزبان و چون به حكم تقدير « 9 » ازلى مدّت ايام عمرش « 10 » بپايان رسيده بود بموجب
فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ *
پسينگاه روز يكشنبه يازدهم شوال سنهء ثلث و سبعمائهء هجرىّ روح مطهّر او از دار الغرور بدار السرور هجرت كرد و از آن واقعهء عظمى كه جهانرا « 11 » طامّهء كبرى بود افلاك جامه را نيلى كرده بصدهزار ديده گريان شدند و جويهاى خون بر مثال نيل و جيحون از چشم ساكنان ربع مسكون روان گشت و بعد از اقامت مراسم غسل و تكفين مرقد شريف او را « 12 » بر مراكب خاص بار كرده خواتين و امرا درپى بجانب تبريز روان شدند و از شهرها و ديهها « 13 » زنان و مردان سروپاى « 14 » برهنه پلاس پوشيده بيرون مىآمدند و خاك بر سر كرده « 15 » زارى ميكردند شعر « 16 »
« بتابوت آن
هامش
( 1 ) - پادشاه اسلام :L . , P . add .( 2 ) - رود :L . , P . add .( 3 ) - آخر :W .( 4 ) - از ديدگان روان گردانيدند :L . , W .( 5 ) - پادشاه اسلام :P . inserit( 6 ) - اولجايتو سلطان :L . , P . inserunt( 7 ) - تحريك :W .( 8 ) - ضعيف :L . , P .( 9 ) - بتقدير حكم :S .( 10 ) - عزيزش :L . , P . add .( 11 ) - جهانيانرا :L . , P .( 12 ) -L . , P . om .( 13 ) - قريها :W .( 14 ) - سروپاى :T . - L . , P . , W . ; S . om .( 15 ) - كنان :W .( 16 ) -L . , W . om .