تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مازندران ( فارسى ) — صفحة 12

مساهمون:

ص١٢
به جهت هر لون گل ابناى آدم ، الوان شده ، شبيه به يكديگر نيستند . در باب الوان خاكها قوله تعالى :
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ
« 1 »
»
بدرستى كه آدم را از پاره‌گلى كه سلاله است ، آفريد . چون خمير از دو گل را به دست بيفشارند ، آنچه از ميان انگشتان بيرون مىآيد ، « سلاله » گويند . جاى ديگر
« مِنْ طِينٍ لازِبٍ »
گفته . « لازب » گل سفيد است . ايضا
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ
« 2 »
»
هرآينه بدرستيكه بيافريدم آدم را از گل خشك بانگ‌كننده كه چون دست بر او زنند ، بانگ كند بطريق سفالينهء ناپخته و گل سياه بوى گرفته . « حما » لاى است و « مسنون » گلى كه ته آب مانده ، سياه شده ، بوىناك گردد . ايضا
« وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ
« 3 »
»
و خلق كردم پريان را از فروغ آتشى كه در او نايرهء سياهى بود . يا از آتش بىدود . آن گل مدت چهل هزار سال در ميان مكه و طايف افتاده بود و صانع بىضنت ، وى را به كرم عميم خود مىپرورد . به موجب اين حديث قدسى « خمّرت طينة آدم بيدى اربعين صباحا » خمير كردم گل آدم را به قوت خود چهل روز آن جهانى كه چهل هزار سال دنيا است . خلقت جسمى تمام شده ، افتاده بود ، هنوز روح به جسدش در نرفته . در اين اثنا روزى عزازيل به سروقت اين جسد رسيد . در اندرونش رفت و همه احشا و امعا را ديد . چون خواست كه درون دل رود ، دست غيبى لطمه بر سينهء او زده ، نگذاشت كه خزانهء من است . در اين باب خواجه حافظ راست :
هامش
( 1 ) - سورة المؤمنون ، 23 . آيهء : 12 . ( 2 ) - سورة الحجر ، 15 . آيهء : 26 . ( 3 ) - سورة الرحمن ، 55 . آيهء : 15 .