تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
بيت از غزليات او از غايت اشتهار چون طبلهء عطاران رايحهء مشك تتار بمشام جان سخنوران ووزگار ميرسانيد : بيت
در فراغت زان نمىميرم كه نايد بر دلت * كان ستم ناديده روزى چند با هجرم نساخت
هر جا كه جان بزجر يكى ناتوان دهد * رشكم كشد مباد به ياد تو جان دهد
هر چند آشنا كش و بيگانه پرورى * اين مطلعم هميشه تسلى آن دهد
شادم كه هر كه دل به تو نامهربان دهد * چندان به خاك و خونش طپانى كه جان دهد
مولانا طبخى قزوينى مرد قصير القامه درويش نهاد شيرين قيافه بود بغايت گرم اختلاط با سوز و گداز اكثر اوقات چاشت و شام شاعران مفلس و نامرادان بينوا از دست رنج دكان طباخى او بود و اين دو سه بيت از او مشهور است : بيت
روزى كه بشكند سگ او استخوان من * آيد صداى ناله‌ام از استخوان هنوز
« طبخى » وجودتست درين ره حجاب تو * آهى ز دل بر آر بسوز اين حجاب را
ديوان مير همايون را جواب ميگفت و اين بيت از غزلهاى ديوان مير در خاطر بود : بيت
كاه غم بر سرم از كشتگهى مىبارد * كه بيك جو نبود خرمن افلاك آنجا
سلطان فقراء : در اول حال بكسب صرافى و درزى اهل فقر و كسوت درويشى سلوك مينمود و در شعر تتبع طرز بديع خواجه حافظ شيرازى ميكرد و ديوان خواجه را جواب مىگفت و دعوى برابرى مينمود باز بايران آمد روزى چند از بساط عزت حضرت اعلى شاهى راه يافته منظور نظر عاطفت بود ايامى در ولايت هند سير و سياحت مينمود ارادهء توطن مشهد مقدس معلى نموده از سركار فيض آثار موظف گرديد اجل موعودش وظيفهء عمرش را بامضا رسانيد و به آن مطلب نرسيد از جواب غزلهاى حافظ اين دو بيت در خاطر بود : بيت
فناى مطلقم اكثير كيمياى بقاست * خوشا كسى كه چنين كيمياگرى داند
بيت
درين خانه كه بر روى كسى بسته نشد * چه توان گفت ملايك در ميخانه زدند
كاكاى قزوينى مرد سبز چهرهء شيرين قيافه بود بكسب طوافى و بقالى مشغولى نموده