تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
قاضى نور اصفهانى وى از موضع اندلان من اعمال برا آن اصفهان از زمرهء طالب علمان بود و در قزوين با خواجه افضل‌تر كه مختلط و مربوط بود و كسب فضايل از او مينمود بعضى اوقات در مجلس مير فخر الدين سماكى تلمذ مىكرد و در آن اوقات بشعر و شاعرى شهرتى نداشت بسيار كم شعر است اما بغايت خوش طبيعت شيرين گفتار آنچه از بحر طبع درافشانش بساحل ظهور آمده بيمثل و مانند است و گوئيا شيخ فيضى هندى اين بيت در شأن او گفته : بيت
گر درد نيست در سخن من عجب مدار * كين باده را بپردهء دل صاف كرده‌ام
بنابراين همهء اشعار او منتخب است و اين چند بيت از قصيده و غزل ثبت افتاد : بيت
گهى كه چشم تو در خانهء كمان آيد * شكست بر صف چندين هزار جان آيد
تو چون به قصد دل خسته ناوك اندازى * اگر چه تير تو بيجاست بر نشان آيد
به ناخن از تن خود استخوان برون آرم * كه ناوك تو مبادا به استخوان آيد
مريض عشق تو زهر اجل چنان نو شد * كه از تصور آن آب در دهان آيد
اگر چه بر سر بازار عشق و رسوائى * مرا هميشه زبان بر سر زبان آيد
گشوده‌ام در دكان جان و منتظرم * كه بد معاملهء بر در دكان آيد
مولانا حزنى مرد طالب علم فاضل شوخ طبع شعر را بسيار خوب ميگفت و خوب ميفهميد هر عقده كه در معنى ابيات مشكله و خيالات دقيق پيچيدهء شعرا پيش ميآمد به آسانى ميگشود نهايت شكفته طبعى داشت ميخواست از زمرهء علماء و فضلاء باشد چون در شعر فهمى و هرزه - گردى و بىتكلفيهاى صاحب مذاقانه كه لازمه شعراء است سرآمد اقران بود بشاعرى شهرت كرد و اين بيت از مشهور عالم است : بيت
در چمن بود زليخا و بحسرت ميگفت * ياد زندان كه درو انجمن آرائى هست
اين ابيات نيز از اوست : بيت
ز گرمى جگرم دوش چشم تر ميسوخت * چراغ ديده به راه تو تا سحر ميسوخت
نماند روغن بادام چشم و ميديدم * كه پارهء دل و پركالهء جگر ميسوخت
خون ز چشمم ميچكد گو گل درين مجلس مباش * جان براهش مينهم گو عود در مجمر مسوز
اين مقطع نيز از مولانا شهرت عظيم دارد و الحق عاشقانه است :