ابيات « 1 »
تا قَپقسان كدوى « 2 » زر دارى * تن به تيرِ بلا سپر دارى
چون قپق هر كه خواست افسر زر * عاقبت سر نهاد بر سرِ زر
تنِ تو خشك گشت همچو نهال * به چه كار آيد افسرِ اقبال
اين قَپق راست خامه آيين است * وان كدو چون دواتِ زرين است ( 130 - پ )
زين دوات و قلم در اين ميدان * خطّ اقبال پادشاه بخوان
پادشاه صاحب اقبال روز سيوم « 3 » عيد ، اكابر و اعيان اصفهان را تربيت جديد فرموده ، همه را خلعتهاى فاخر شفقت فرمود و اين بنده را از ساير اقران به اعطاى خلعت و مركب مناسب و تضعيف خورش و مواجب ، سرافراز « 4 » ساخت و به تربيت و تمييز از ساير اكابر بنواخت و همچنين طبقات مستحقّان از سادات و علما و فضلا و فقرا [ از ] ارزاق و انعامات و سيور غالات پادشاهى محظوظ گشتند .
چون قضاى [ وطر ] « 5 » و تفرّج اصفهان و نشر آثار امن و امان حاصل گشت ، رايت همايون هفدهم ذى الحجّه از اصفهان عازم معاودت به صوب قشلاق « 6 » قم شد و اواخر شهر ذى الحجّة الحرام در بلدهء قم نزول رايات جلال واقع شد و بقيّت « 7 » ايّام قشلاق در آن « 8 » سرّهء عراق در عين دولت و اقبال روزگار گذشت ، و الحمد للّه على ذلك و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد و آله و سلّم .
هامش
( 1 ) .P: شعر .
( 2 ) .P: كدويى .
( 3 ) .K: سيم .
( 4 ) .P: فراز .
( 5 ) .P: از .
( 6 ) .K: قيشلاق .
( 7 ) .P: بقيهء .
( 8 ) .K: ال .