زبان قدر و قضا بر آن پير روزگارديده و بدان بهار ملك به خزان رسيده اين بيت مىخواند :
افسوس كه نامهء جوانى طى شد * وان تازه بهار زندگانى دى شد
حالى كه ورا نام جوانى گفتند * معلوم نشد كه او كى آمد ، كى شد
عيش شباب چون به مشقت شيب مبدل خواهد بود ، در آنچه فايده ؟
و رحيق جوانى چون به حسرت پيرى مكدر خواهد شد ، بر او چه اعتماد ؟
و لذت عنفوان ايام ، چون به اندك مدت منقضى خواهد شد « 1 » ، از بودنش چه سود و از نابودنش چه زيان ؟
تا خرمن عمر بود من خفته بدم * بيدار كنون شدم كه كاهى بنماند
فى الجمله ، افريدون از خداى تعالى درخواست كرد و به اوقات ، تضرع و ابتهال نمود و روى سپيد خود را به حضرت إله بر خاك سياه مىماليد كه خون ايرج هدر نشود و كردگار به فضل و كرم خويش در احياى آن ثار ، سببى باديد آرد .
پس دختر ايرج را به يكى از برادرزادگان خود كه در ناصيهء او آثار شهامت مشاهده كرده بود ، تزويج كرد تا به بركات عدل و ميامن انصاف كه در نهاد افريدون بود ، دعا به اجابت مقرون شد و وعدهء
« ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ »
از حضرت ربوبيت به انجاز پيوست . و از آن دختر به اندك زمان ، پسرى به ظهور آمد . پسر را در حال ، پيش افريدون آوردند . چون بديد ، دلش خرم گشت و در جبين آن پسر شبه ايرج مطالعه فرمود . « و من يشابه ابه فما ظلم . » « 2 » در حال گفت كه چون چهرش مانند چهر ايرج [ است ] خواهد كينش . از اين سبب پسر را منوچهر نام نهادند . پسر بباليد و بزرگ شد و
هامش
( 1 ) - در اصل : خواهد ماند .
( 2 ) - در اصل : و من يشابه اباه فما ظلم .