اعظم پروريده شد و بالاخره بر روى او نيز دويده . شاهنشاه آگاه را از حركات ناهنجار او روزبهروز رنجشى تازه دست مىداد و باز به سبب وفور حبّ اولاد ، ابواب [ 532 ] عفو اغماض بر چهره او مىگشاد . بعد از فوت خاقان مغفور تاكنون گاهى در دار الارشاد اردبيل گاهى در دار السلطنه تبريز با جمعى از برادران گرفتار است و در محبس نيز به سبب فرار از صحبت اخوان در آزار . وقتى ، در حضرت خاقان مغفور از تطاولات او شكايت بردم و برحسب امر اقدس اين چند شعر به طريق مثنوى ايراد و انشاد كرده درين دفتر بيت يادگار در مقام تذكار و اظهار آوردم .
لمولفه :
چه خوش گفت خاقان با تاج و تخت * به شهزاده محمود فيروزبخت
نجابت به فطرت بود اى پسر * نه از بطن و از صلب مام و پدر
[ 533 ] اگر ز اهل عصمت تو و پارسا * ترا قلتبان گويد و نارسا
چو محمود غزنين گيرم شوى * مكن خويش را ثانى غزنوى
نه محمودى اى پوركم كن عبوس * ببين حال محمود و داناى طوس
اگرچه بسى داد گنجش نهفت * ولى باز مرد سخن سنج گفت
يقين دان كه شه مطبخىزاده است * به جاى طلا نقرهام داده است
شانزدهم : نوّاب همايون ميرزا « 1 »
با شاهزادهء موصوف در صلب و بطن شريك است و در سيئات و اعمال شنيعه معروف در ميان ترك و تاجيك . در شمايل ظاهرى به خاقان مغفور اشبه از ساير شاهزادگان جلالت ظهور است و اين معنى بىشائبهء اغراق ، بر زبان نزديك و دور مشهور . صورتى زيبا دارد و قامتى رعنا و ليكن
[ مصرا ] ع :
تن آدمى شريف است به جان آدميت
در كسب كمالات كارى نكرده و به جز با ساقيان سيمين ساق و گلرخان در
هامش
( 1 ) . تولد : شب جمعه بيست و هشتم شهر جمادى الثانى 1216 ( اكسير التواريخ ، ص 209 ) .