[ 528 ] ششم : نوّاب حسن على ميرزا الملقب به شجاع السلطنه البهيّه « 1 »
برادر كهتر صلبى و بطنى نوّاب فرمانفرماى مرقوم است و ذكر مآثرش درين دفتر ذو المفاخر مذكور و معلوم . در مرحله شجاعت به غايت بىباك بود و در قبول عامه مشهور سمك تا سمّاك . در ولايات دار الخلافه طهران و مملكت خراسان و يزد و كرمان و بسطام متدرّجا فرمانفرما بود و از فرط غلوّ در تقاضاى مسند رياست ، در فرمانروايى هيچيك از ولايات دوامى نمىنمود . چون عندليب آشفته از عشق گل ، هر لحظه از شاخى به شاخى مىپريد و به مضمون اين كلام رطب اللسان مىگرديد .
فرد :
نوبت به من افتاد بگوييد كه دوران * آرايشى از نو بدهد مسند جم را
چون همواره از عشق سروقدان سهى اندام قرارى نداشت ، روزگارش مسند سرورى « 2 » را مستقر و برقرار نگذاشت و در حضور خلق به ايشان از روى مهربانى مىنگريست ، ولى در غياب به ريزهخوانى و بذلهدانى مىزيست . وقتى ، به هواى خودسرى بدون اذن و اجازهء صاحبقران عرصه سرورى ، از دار الامان كرمان به دار العباده يزد تاختن آورد . نوّاب وليعهد جنّت مهد برحسب فرمان خسرو عهد او را از يزد و كرمان آواره كرد و بعد از رحلت خاقان مغفور ، دو ديدهء نازنين را بر سر كار خودسرى نهاد و در دار الارشاد اردبيل در گوشه محبس خوار و ذليل افتاد . روزگارى دراز با منش الفتى زياد بود ، ولى غايبانه باز به رفتار عادى خود سلوك مىنمود . اگر روزگار غدار وفا نمايد ، تفصيل اين احوالات او در تاريخ جديد - انشاء [ اللّه ] المجيد - ذكر خواهد شد .
فرد :
ور بمرديم عذر ما را بپذير * اى بسا آرزو كه خاك شده
هفتم : نوّاب محمد ولى ميرزا
فرد :
عاجزم در ثناى او عاجز * آه اگر اينچنين بمانم آه
هامش
( 1 ) . تولد : جمعه اوّل ذى الحجه 1204 هجرى ( اكسير التواريخ ، ص 192 ) .
( 2 ) . ملك : « بزرگى »