به طريق اعدا تيغ و سنان اوست چو آتش * به قفل روزى دست و زبان اوست چو آلت
سرشتهاند وجودش همى ز عشرت و شادى * از آن ز دامن او كوته است دست ملالت
ز فيض شاه جهان عنقريب آن شه عادل * جهان و اهل جهان را برآورد ز كسالت
شود ز عدلش آباد هرچه ناحيه آرى * چنين كنند ملكزادگان به ملك ايالت
ز فرّ او كه اعادى به جا نهند عداوت * ز عدل او كه اراذل رها كنند رذالت
شريك عيش محبّش هماره باد به شادى * قرين مرگ عدويش هميشه باد به حالت
نبيل آمده ز اجداد خود جليل به عالم * جلالت است مراو را كه شد قرين نبالت
ز فرط زادگى آن شه جليل باشد و عادل * زهى فنون جلالت خهى رسوم عدالت
قرين او نه كسى در جهان ز شور ملاحت * ز شرم عارض او ماه « 1 » و مهر غرق خجالت
به راه راست جهانى رود ز رهبرى او * بلد چو رهبر رهرو كجا فتد به ضلالت
ز قلب شاد به تاريخ خاورى شده گويا * درى حسين على ميرزا به گاه جلالت
تاريخ وفات فرمانفرما
رفت شهزادهء با جاه و جلال * يعنى آن حضرت فرمانفرما
نام ناميش حسين است و على * داشت هم كنيت فرمانفرما
بود شه بر همهء ملكت جم * برزجم حشمت فرمانفرما
كرد چل سال ايالت در فارس * بود اين شوكت فرمانفرما
گرگ با ميش در آن ناحيه دوست * از چه از همت فرمانفرما
خصم با خصم به هر حادثه يار * از چه از صولت فرمانفرما
سال و مه روز و شب اندر خجلت * مهر از طلعت فرمانفرما
صورتش هركه نديد است بگوى * بنگر سيرت فرمانفرما
حالتش بود عدالت با خلق * مرحبا حالت فرمانفرما « 2 »
هامش
( 1 ) . ملى : « ما »
( 2 ) . قطعات تاريخ ولادت و وفات فرمانفرما در تذكره خاورى موجود نيست .