ماوراء النهر و خوارزمت چو صيدى بس زبون * تا سياوش دزبران و از ختن شو باجخواه
با وجودت گر سلاطين جهان را منزلت * در زمانت گر خواقين زمين را دستگاه
كوه پابرجاى بايد كو پلنگان در روش * بحر عالمگير باشد كو نهنگان در شناه « 1 »
ختم بر احمد نبوّت بر تو شاهى ختم نه * هركه از صلبت برآيد تا قيامت پادشاه
آنكه بر درگاه سلطان صدر را قايممقام * بر درت از لطف شه اكنون مشيرى خيرخواه
با نشاط از فكر و رأى تو چون عالم ز علم * در نمو از رأى او بخت تو چون كودك ز راه
نهى او اكسير را سازد همى همسنگ خاك * امر او كافور را بخشد همى تأثير باه
هم ز افلاطون و آصف بر درش رخها به خاك * هم ز شمس الدين و صاحب در برش قدها دو تاه
اين زمان چون مه به ماهى مىبرد پيشت سجود * اين زمان چون شه به شاهى مىكند سويت نگاه
لطف كن با اهل عالم خاصه با خاصان شه * وز كرم كن خاورى را هم نگاهى گاهگاه
اين بود تاريخ فتح يزد و كرمان اى ملك * يزد و كرمانى مطيعِ صارمِ عباس شاه
باد تا باشد ز جاه و چاه در عالم نشان * دوستانت بر به جاه و دشمنانت در به چاه
هامش
( 1 ) . « شنا » كه به ضرورت شعرى « شناه » آمده است .