از سپاه مغربش در پى قدوم اندر قدوم * وز بلوك مشرقش بر در جباه اندر جباه
خيره از برق حسامش ديدهء ناهيد و تير * تيره از گرد سپاهش چهرهء خورشيد و ماه
رعشه از عزمش به اورگنج و نشابور و هرى * لرزه از جيشش به خوارزم و به غزنين و فراه
باج ده تركان ز دشت او را و خانان از ختا * تاج ده اوزبك « 1 » ز بلخ او را و افغان از هراه
نظم ايوان سليمان زان سكندر آستان * فتح زندان سكندر زان سليمان دستگاه
حصن باز و بخت دمساز و رعيّت سرفراز * جيش منصور و عدو مقهور و رحمت عذرخواه
با چنان قدرت ورا رأفت چنين قلبى لديه * با چنان سطوت ورا رحمت چنين روحى فداه
جاننثاران بانويد و بينوايان پراميد * دادخواهان روسفيد و ظلمكاران روسياه
دردمندان باطبيب و مستمندان با نصيب * بىنظامان با نظام و بىپناهان با پناه
مشتبه بود انتزاع ملك بىجنگ و نزاع * اندرين عزم شهنشه رفع شد اين اشتباه
پست شد كيوان ز قدرش مرحبا زيبنده قدر * تنگ شد كيهان به جاهش حبّذا فرخنده جاه
هركه رفت اندر خيالش دوخت لب از ماسبق * هركه ديد اندر جمالش بست چشم از ما سواه
هامش
( 1 ) . ملى : « اورنگ »