جاه تو وصف را ندهد پيش خويش راه * بخت تو وهم را ندهد پيش خويش بار
سرگشته شد ز جود تو گردون به زير عرش * فرسوده شد ز حلم تو ماهى به زير بار
از عزم خويش بر دل مردان زنى رقم * وز حزم خويشتن سر شيران كنى فشار
آسايش قضا و قدر زيردست تست * با خامهء تو هردو رفيقند و سازگار
آن ساختى بخامه كه هرگز نساختند * موسى به چوب رنده « 1 » و حيدر بذو الفقار
تا كى ز جود صاحب عبّاد و همّتش * در خدمت تو هست بهمّت چنو هزار
نبتى كه بر دمد بسپاهان ز خاك او * هر ساعتى ثناى تو گويد هزار بار
اى بخت تو فراشته بر آسمان علم * وى نام تو نگاشته بر مشترى نگار
من كهتر آمدم ز نشابور سوى رى * وز بهر خدمت تو گذشتم برين ديار
در مجلس تو بود يكى شاعر عزيز * زان شاعر عزيز معزّيست يادگار
از شهريار خلعت و منشور يافتم * مقبل شدم بخلعت و منشور شهريار
دانم كه اختيار پدر خدمت تو بود * من نيز چون پدر كنم اين خدمت اختيار
هامش
( 1 ) كذا فى الأصل ،