افكار « 1 » شود ، از سير وسعت آباد اصفهان بازمانده و در زواياى تجاويف دماغ « 2 » انزوا گزيده بود . « 3 »
دل « 4 » عاشق از تكاپوى طلب معشوق در تنگناى سينه آرميده ، هوا از تراكم « 5 » شميم بادهء لعلى كه بر خاك بى اعتبارى ريخته ، مانند سحاب « 6 » ، شفق پوش و سنگريزه را برد يمانى عقيق بر دوش بود . نسيم شميم آلود مى از بيم آنكه مبادا به تهمت مستى « 7 » گرفتار شحنهء احتساب شهنشاهى شود ، « 8 » از قلعهء بى « 9 » در حباب ، سر برنمىآورد « 10 » و انار « 11 » به احتياط اشتباه صورى ، آب فراغت نمىخورد .
بالجمله به ادنى التفات شاهنشاهى خاطر همايون از نسق اين امر - كه در زمان هيچ يك از پادشاهان صورت وقوع « 12 » نيافته بود - بالكليه « 13 » فارغ گرديد و چون پيوسته باده گساران و ميكشان « 14 » را سلسلهء عيش به دستيارى زلفين شاهدان بازارى و هنگامه آرايان محفل پركارى و ناپرهيزكارى آراسته مىباشد ، از اين رهگذر ، فواحش را نيز رواج و رونق تمام به هم رسيده در حجرات خانات و محلات « 15 » به شغل مقرر و معاضدات « 16 » ابالسه كه دشمنان جبلى بنى آدمند ، علانيّه اشتغال داشتند و از آنجا كه نفس بهيمى را بر قوّت « 17 » عاقله چيره دستى « 18 » [ گ 181 آ ] حاصل است و به تحريك شيطان از منهج مستقيم عدول مىنمايند ، « 19 » جمعى كثير و جمّى « 20 » غفير گرد « 21 » آمده ، هريك مبلغى خطير به سركار ديوان به صيغهء مال به ديوان « 22 » به عنوان ترجمان مىرسانيدند . همت والاى اعليحضرت ظلّ رحمن « 23 » وجه مزبور را كه مبلغهاى كلى مىشد سهل انگاشته ، امر فرمودند كه آن بدكاران را از امر مزبور نهى
هامش
( 1 ) . د : پالش .
( 2 ) . د : باغ .
( 3 ) . م : - « بود » .
( 4 ) . م ، ل ، ده : و دل . د : دود دل .
( 5 ) . ل : + شميم آلود مى از بيم آنكه مبادا . . .
( 6 ) . مج : - « ريخته ، مانند سحاب » .
( 7 ) . د : بدمستى .
( 8 ) . م ، مر ، ل ، ده : شاهنشاهى شود . د : شاهنشهى شود . مج : - « شهنشاهى شود » .
( 9 ) . مج : پى .
( 10 ) . ده : نمىآرد .
( 11 ) . ل : دانا و .
( 12 ) . د : - « صورت وقوع » .
( 13 ) . م : - « بالكليه » .
( 14 ) . د : باده كشان و ميگساران .
( 15 ) . مر : - « و محلات » .
( 16 ) . م ، مج ، ل : معاضدت .
( 17 ) . ل : به وقت .
( 18 ) . ل : چيرهدوستى .
( 19 ) . د ، ده : مىنمايد .
( 20 ) . اساس و كليه نسخ : جمعى .
( 21 ) . م : - « گرد » .
( 22 ) . م ، مج ، مر ، ل ، د ، ده : - « به ديوان » .
( 23 ) . د ، ل : ظل اللهى .