تصرف آل عثمان درآمده شده به ايشان بازگذاشته ، صلح نمايند . نوّاب جهانبانى رد جواب فرمودند كه رضا به اين صلح مىدهم به شرط آنكه دست از تبريز كه دار السلطنهء اجداد ما است بردارند . فرهاد پاشا در جواب مذكور ساخته بود كه اين معنى در صورتى متصور است كه از شاهزادگان عظام [ كسى ] به خدمت خواندگار فرستاده شود كه تبريز به صيغهء اقطاع شاهزاده داده شود و نوّاب جهانبانى بدين معنى راضى شده اراده نمودند كه روانهء قزوين شده تهيهء اسباب سلطان حيدر خلف صغير خود نموده مصحوب ايلچى روانه نمايند .
ذكر شهادت نوّاب جهانبانى
نوّاب جهانبانى در سنهء اربع و تسعين و تسعمايه از گنجه عازم تبريز گرديده در چشمهء بزنجرد در منزل عليقلى خان فتح اوغلى مشغول باده گسارى گرديده بعد از انقضاى مجلس متوجه منزل گشته ، قضا را راه ايشان به قوشخانه افتاده در آنجا رختخواب طلب نموده مشغول استراحت گشتند . در اين اثنا خدا ويردى دلاك كه تربيت يافتهء آن حضرت بود ، كشيكچيان را به بهانهء آنكه نوّاب جهانبانى را [ گ 46 آ ] با يكى از شاهدان ، اراده هم آغوشى [ است ] از حوالى خيمه دور نموده نهال حيات آن سرو بوستان سلطنت و شجاعت و مروت را به تيغ بيداد از پاى درآورده ، بعد از افشاى اين خبر خرد و بزرگ قرين سوگوارى گشته جامهء صبر و شكيبايى چاك كردند و آن ملعون مطرود بعد از وقوع اين قضيه نزد اسمعيل خان آمده مذكور ساخت كه مرتكب خطايى بزرگ شدهام ، در حق من فكرى بايد انديشيد و اسمعيل قلى خان او را به يكى از ملازمان سپرد كه به جزاى خود رساند و آن شخص او را به ميان [ سپاه آبى ] برادر چند زخم كارد بر او زده چون بدرهء زرى همراه داشت مشغول ضبط آن وجه شده كارش را ناتمام گذاشت و آن مردود خالق و خلايق حيات را غنيمت شمرده خواست خود را به مأمنى رساند و به روشنايى مشعلى كه بر سر نعش نوّاب جهانبانى مىسوخت روانه شد . كشيكچيان كه نقل نعش آن حضرت به اردبيل مىنمودند آن نمك به حرام را شناخته مقيد ساخته نزد نوّاب سكندرشانى آورده به دست مبارك متوجه قتل او شده ، جسد ناپاكش را سوختند .