و چون هارون الّرشيد از حج بازگشت و در بغداد آمد ، بندگان و موالىزادگان و وابستگان برامكه كه در شهر دربند و موقوف بودند « 1 » ، پيش هارون استغاثه و فرياد كردند و حال درماندگى خود باز نمودند . همه را خلاص و اطلاق كرد و فرمود هر كجا كه خواهند بروند و هر جا كه ايشان را خوش آيد بباشند و چاكران و مخصوصان « 2 » برامكه را اجازت شد كه پيش بزرگان ديگر چاكر شوند . امّا محمد بن خالد برادر يحيى اصلا در آن واقعه خود را آشنا نساخت « 3 » و به عيش و طرب و شراب و ذوق مشغول بود ، چنانچه ميان مردمان مىنمود كه او را از برافتادن ايشان هيچ غمى و اندوهى نبود ، و هيچ از حال يحيى و پسران او خبر نگرفت « 4 » و ذرّهاى او را از محنت ايشان دل به درد نيامد ، و كسى از ندما و حريفان او مجال نبودى كه ذكر يحيى و پسران او پيش بكند و همه بغداد بىوفايى و دلسختى و قطع صلهء رحم « 5 » او را به زبان گرفته بودند و مىگفتند كه با چندين كرمهاى يحيى و پسران او در حق او ، چگونه ايشان را وا گذاشت و بيگانگى پيش گرفت « 6 » . و اين معنى هارون را به غايت خوش آمد و گفت كه محمد بن خالد اين بيگانگى با ايشان از بزرگى مىكند نه از نامهربانى . و او از دست يحيى امير اهواز « 7 » بود . هارون او را اهواز « 8 » مقرّر داشت و انعام ديگر داد تا بعد از چندگاه او به طرف اهواز « 9 » روان شد . در منزلى از منازل يك شب بخفت ، پگاه « 10 » او را مرده يافتند . بعضى گفتند از زيادتى غم و غصّه و اندوهى كه بر دل او استيلا يافته بود و قدرت و يارى اظهار نداشت فجأة شد ؛ و بعضى گفتند كه دوستان و يكجهتان « 11 » يحيى از غصّهء آنكه او در چنان حالت و محنت خود را دور مىگرفت ، او را زهر هلاهل دادند ؛ و اين قضيّه در ماه صفر ثلث و ثمانين و مائه واقع
هامش
( 1 ) . ك : موقوف و بينوا و حيران مانده بودند .
( 2 ) . ك : مختصان .
( 3 ) . ك به جاى عبارت « امّا . . . نساخت » دارد : امّا محمد خالد را با برادر نيك نبود و در ابتداى محنت برامكه .
( 4 ) . ك : هيچكاره با يحيى و پسران او بياميخت !
( 5 ) . ك : - و دل . . . رحم .
( 6 ) . ك : پشت داد و به كلى بيگانه شد .
( 7 ) . ك : سواد .
( 8 ) . ك : سواد .
( 9 ) . ك : سواد .
( 10 ) . ل : ناگاه .
( 11 ) . ك به جاى « از زيادتى . . . جهتان » دارد : كه اندوه برادر و برادرزادگان بر وى غلبه كرد ، از تنگى نفس جان سپرد و بعضى گفتند كه فدويان .