رسانند « 1 » و شرف شگرف در ميان اشراف « 2 » ، بنده را حاصل شود و بنده باقى عمر ممنون بندگان « 3 » دولت گردد ، اين مال « 4 » را به خدمت قبول فرمايند و اگر رأى عالى مصلحت نبيند و حاجت بنده به فرّ اجابت مقرون نگردد ، روزى كه در خرج فراخى تمام پيدا آيد ، اگر رد فرمايند مخدوم حاكماند .
چون محمد بن ابراهيم اينچنين مردمى بديد و آن مال پيش صفّهء خود توده يافت و رقعهء فضل « 5 » بدين تواضع و مردمى مطالعه « 6 » كرد ، گفت يكى من حاجتمند و دوم رد كردن اينچنين خدمتى از كريمى ، مروّت « 7 » و بزرگى نباشد . جواهر باز ستد « 8 » و مال به هديه قبول كرد و جواب رقعه به لطف در قلم آورد و با خويش راست گرفت كه هر روزى پگاه به سلام فضل يحيى برمكى رود تا ازين سبب در ميان اشراف او را شرف و بزرگى حاصل آيد . « 9 »
دوم روز [ فضل ] « 10 » از ترس آنكه نبايد محمد ابراهيم عباسى به معذرت بيايد ، پگاهتر به خدمت خليفه آمد . چون محمد ابراهيم به معذرت به خانهء فضل آمد ، او را در خانه نيافت .
چندان بنشست كه فضل باز آيد « 11 » . چون دير كشيد محمد از « 12 » متعاقب او به دار الخلافه آمد و در گوشهاى منتظر ملاقات او بنشست « 13 » . فضل آمده و حكايت « 14 » محمد ابراهيم پيش خليفه آغاز كرده بود . فضل به غايت ساكن و با شكيب بود . هرگز سخن بسيار نكردى و مردمان ازين سبب او را متكبّر « 15 » خواندندى . آن روز از براى محمد ابراهيم نزد خليفه سخن بسيار گفت . خليفه درين تعجّب ماند كه چندين سخن و چندين الحاح فضل در
هامش
( 1 ) . اساس : رسانيدند .
( 2 ) . ك : - شگرف . . . اشراف .
( 3 ) . اساس : - بندگان .
( 4 ) . اساس : معنى .
( 5 ) . اساس : - فضل .
( 6 ) . ك : يافت مطالعه كرد .
( 7 ) . ك : از مروّت .
( 8 ) . اساس : ايستد .
( 9 ) . ك : تا او را از اين سبب در ميان اشراف شرف و بزرگى حاصل آيد .
( 10 ) . هيچيك از نسخهها ندارند .
( 11 ) . ك : آمد تا حكايت درماندگى محمد ابراهيم الى متعاقب او !
( 12 ) . ك : - چون . . . از .
( 13 ) . ك : و منتظر در گوشهاى بنشست .
( 14 ) . ك : فضل خود آمد و تا حكايت .
( 15 ) . ك : خوانده نشد .