حكايت
قرض خواستن محمد بن ابراهيم عباسى كه از كبار عباسيان بود و خدمت كردن فضل برمكى او را « 1 »
اسحق بن سليمان از يعقوب بغدادى ، كه يكى از اهل اعتبار بود ، روايت مىكند كه محمد بن ابراهيم ، كه از سادات عباسيان بود ، با هارون الرّشيد « 2 » قرابتى نزديك « 3 » داشت و گويند كه در جملهء عباسيان در آن عهد از او « 4 » بالاتر كسى نبود و بسى فضايل در ذات او مندرج بود . چون وامخواهان او را مزاحمت بسيار نمودند ، نزد او « 5 » از جملهء اسباب ، جواهرى نفيس مانده بود . آن را در حقه كرد و بازرگان بزرگ بغداد را طلبيد و گفت اين جواهر از من بستان و هزار هزار درم قرض ده . جواب دادند كه ما اين مبلغ نتوانيم به قرض داد . به غايت تنگدل شد و با خود انديشيد كه در خانهء برمكيان نرفتهام و اكنون درين درماندگى ، چاره « 6 » جز التجا به ايشان كردن نيست . روز ديگر سوار شده به خانهء فضل برمكى رفت ، و او از ديدن چنين بزرگ و محتشمى عظيم خرسند و مسرور « 7 » گشت و قدوم او را شرف بزرگى دانست و تعظيم و تكريم بسيار كرد « 8 » . چون زمانى به مكالمه پيوستند ، محمد ابراهيم درجهاى جواهر پيش فضل نهاد و گفت اين را به گرو بستان ، هزار هزار درم به قرض من ده . فضل آن زمان نتوانست « 9 » گفت كه اگر قبول كنى خدمتى بجا آرم . حاليا جواهر « 10 » بستد و شرط خدمت بجا آورد و گفت پگاه مال مذكور نقد برسانم . چون او به خانه خود رسيد فضل هزار هزار درم به خدمت او ارسال داشت و آن جواهر باز فرستاد و نوشت كه سخن چون تو بزرگى رد كردن كمال بىادبى بود . اگر در حق بنده و بندهزادهء خود مرحمت فرمايند و خواهند كه سرما به آسمان
هامش
( 1 ) . جاى اين عنوان در اساس خالى است .
( 2 ) . اساس : هارون الرّشيد را .
( 3 ) . ك : قرابت نزديكى .
( 4 ) . ك : - او .
( 5 ) . ك : او را .
( 6 ) . اساس : - چاره .
( 7 ) . ك : مسرور عظيم .
( 8 ) . ك : داشت .
( 9 ) . اساس : - نتوانست .
( 10 ) . ك : جواهر امير .