كردارشان چيست و آنها جواب دادند : « اى اسكندر ، اين مقدار زمينى ، كه ما پايمان را به آن مىكوبيم ، تمامى آن چيزى است ، كه انسان آن را اشغال خواهد كرد .
تفاوتى ، كه بين تو و عامّه مردم هست ، فقط اين است ، كه تو كنجكاوى و جاهطلب .
اين دو صفت تو را از وطنت اينقدر دور داشته و باعث بدبختى ديگران و خودت شده . چون تو بميرى ، و اين زمان دور نيست ، فقط وجبى چند زمين ، كه براى قبرت لازم است ، خواهى داشت » . اسكندر جواب را حكيمانه دانست ، ولى عقيدهاش را تغيير نداده نقشههاى خود را دنبال كرد . او از جواب عاقلانه بدش نميآمد ، ولى بواسطه جاهطلبى و شهرتپرستى از هر حدّى تجاوز ميكرد . وقتى كه در تاكسيلا حكماى هندى را ديد ، از شجاعت و بردبارى آنان ، كه در موقع سختترين مشقّات نشان ميدهند ، در حيرت فرو رفته خواست ، يكى از آنها جزو ملتزمين او گردد . رئيس اين حكماء ، كه دانداميس « 1 » نام داشت ، به اسكندر گفت : « نه من از ملتزمين تو خواهم شد و نه هيچيك از ما . ما هم مانند اسكندر پسران خدائيم و راضى از آنچه داريم . بنابراين توقعى هم از تو نداريم . بعد او گفت : تو ، كه فاتحى و آنهائيكه در دنبال تو از اينهمه ممالك و درياها گذشتهاند ، مقصودى ، كه قابل تمجيد باشد ، نداشتهايد و اين تاختوتاز شما را هم نهايتى نيست . اما من نه ترسى از تو دارم و نه چشمداشتى ، زيرا تا زندهام اين زمين حاصلخيز قوت مرا خواهد داد و ، وقتى كه مردم ، از بندگى بدن رستهام » . سترابون اسم اين حكيم را ماندانيس « 2 » ضبط كرده و گويد ، كه او به انسكريت گفت : فيثاغورس و سقراط و ديوجانوس داراى حكمت بودند ، ولى در يك چيز اشتباه كردند و در نتيجه ، عادات را بر طبيعت ترجيح دادند ، و الّا شرمسار نبودند از اينكه مانند من برهنه باشند و با قناعت زندگانى كنند . بهترين فلسفه آن است ، كه روح را از لذايذ و محن آزاد سازد ( كتاب 15 ، فصل 1 ، بند 65 ) .
اين است چيزهائى ، كه مورّخين يونانى نوشتهاند . با صرفنظر از عقيده
هامش
( 1 ) -Dandamis .( 2 ) -Mandanis .