از سوّمى پرسيد : زيركترين حيوان كدام است ؟ او جواب داد : حيوانى كه انسان او را هنوز نمىشناسد .
از چهارمى پرسيد : چرا او سابّاس را بشورش تحريك كرد ؟ او جواب داد :
براى اينكه با شرافتمندى زندگانى كند يا حقيرانه بميرد .
از پنجمى پرسيد : روز پيش از شب وجود داشت يا به عكس ؟ او جواب داد :
روز ، ولى آن فقط يكروز پيش از شب وجود داشت . چون اسكندر از اين جواب تعجّب كرد ، هندى گفت : بسئوالات فوقالعاده بايد جوابهاى فوقالعاده داد .
از ششمى پرسيد : چه وسيله مطمئنّى بايد به كار برد ، تا انسان را دوست بدارند ؟ او جواب داد : وقتى كه انسان از همه تواناتر شد ، چنان كند ، كه از او نترسند .
از هفتمين پرسيد : انسان چه بايد بكند ، تا خدا شود ؟ او جواب داد : بكند چيزى را ، كه كردن آن براى انسان محال است .
از هشتمين پرسيد : زندگانى قوىتر است يا مرگ ؟ او جواب داد : زندگانى ، كه اينهمه رنج و تعب را تحمّل مىكند .
از نهمين پرسيد : تا كى خوب است انسان زنده بماند ؟ او جواب داد : تا وقتى كه مرگ را بر زندگانى ترجيح نداده .
بعد اسكندر رو بقاضى كرده گفت ، حكم كن . او جواب داد ، كه همه بدتر از يكديگر جواب دادند . اسكندر گفت ، براى اين قضاوت قشنگى كه كردى ، تو بايد اوّل كشته شوى . او جواب داد : نه - مگر آنكه بخواهى بقول خودت وفا نكنى . پس از آن اسكندر هدايائى به آنها داده گفت برويد . بعد پلوتارك حكايت خود را چنين دنبال كرده ( همانجا ، بند 16 ) : سپس اسكندر انسكريت را فرستاد ، تا معروفترين حكماى هند را ، كه آرام زندگانى ميكردند ، بيابد و آنها را دعوت كند ، نزد او آيند . انسكريت ، كه خودش فيلسوفى از مذهب ديوجانوسكلبى « 1 » بود ، گويد :
هامش
( 1 ) -Diogene le Cynique .