قتل كليتوس ، چون از او بيمناك بودند ، موافق ميل او رفتار كرده با روى خوش بهركار او مىنگريستند . پس از چندى ، يعنى قبل از سفر جنگى بهند ، اسكندر مصمّم گشت ، بعنوان خالى اكتفا نكرده از مقدونىها بخواهد ، كه او را واقعا پسر خدا دانسته پرستش كنند ، چنان كه خدا را ميپرستند . در اينوقت ، بقول مورّخين عهد قديم ، اسكندر اشخاص چاپلوس و متملّق را به خود نزديك مىداشت و از اقربا يا سرداران نامىاش دورى ميجست . از اشخاص دورو يكى آژيس « 1 » نام يونانى از آگريان « 2 » بود و ديگرى كليون « 3 » سىسىلى . اين دو نفر با چاپلوسى نزد اسكندر مقرّب گشتند و بواسطهء آنها اشخاصى رذل و پستفطرت ديگر ، دور اسكندر را گرفتند .
اينها همواره به اسكندر ميگفتند ، كه ارباب انواع يونانى مانند هركول ، باكوس كاستور و پللوكس در جنب خداى جديد هيچاند و اين نوع سخنان را اسكندر حقيقت ميدانست . در عيدى اسكندر ضيافت بزرگ و درخشانى داده تمام سرداران يونانى و مقدونى و پارسيهاى ممتاز را بدان دعوت كرد . بعد اسكندر قدرى غذا خورده از نهارگاه خارج شد . در غياب او كليون ، كه شعر ميساخت ، بستايش اسكندر پرداخت و كارهاى او را يكايك شمرده گفت « بعقيدهء من براى اظهار حقشناسى يگانه وسيله اين است : حالا كه او را خدا ميدانيم ، اين عقيده را اعلان كنيم و براى او قدرى كندر بسوزيم . ستايشى ، كه پارسىها از شاهان خود ميكردند ، نه فقط مبنى بر تقدّس آنها بود ، بل دلالت بر عقل آنان ميكرد ، زيرا شهامت سلطنت باعث دوام آن است . باكوس و هركول هم وقتى بدرجهء الوهيّت ارتقاء يافتند ، كه حسد معاصرين را بر طرف كردند . قضاوت اعقاب ما مبنى بر شواهدى خواهد بود ، كه از رفتار كنونى ما حاصل شده باشد » .
( لازم است در اينجا توضيح دهيم ، كه اشارهء كليون بستايش پارسيها نسبت به شاهانشان از نادانى يا از اين راه بوده ، كه سابقهاى براى اسكندر ايجاد كند ، و گرنه پارسيها در دورهء هخامنشى هيچگاه شاهان خود را خدا يا پسر آن نميدانستند و ، اگر در پيشگاه آنان به خاك ميافتادند اقتضاى مراسم دربارى و ادب چنين بود ، چنان كه تقريبا تا شصت سال قبل از زمان كنونى ما هم در موقع مرخّصى و عزيمت بصوب مأموريت پاى شاه
هامش
( 1 ) -Agis .( 2 ) -Agriens .( 3 ) -Clion .