در غلوزنجير ماندم . امروز سراپيس « 1 » پديد آمده زنجير را بريد و مرا اينجا آورده امر كرد لباس پادشاه را پوشيده و تاج او را بر سر نهاده خاموش بنشينم ( راجع به سراپيس بايد گفت ، كه مصريها او را رب النّوع دوزخ ميدانستند و يونانيها همين رب النّوع را پلوتون « 2 » ميناميدند و عقيده داشتند ، كه انسان پس از مرگ به جائى ، كه در زير زمين است ، ميرود و آن را دوزخ مىگفتند ) . پس از آنكه اسكندر جواب مرد مزبور را شنيد ، با غيبگويان مشورت كرده امر داد او را بكشند ، ولى پس از آن همّوغمّ زياد به اسكندر رو آورد و از حمايت خدايان مأيوس و نسبت بدوستان خود ظنين گشت . او مخصوصا از آنتىپاتر و دو پسر او ، زياد ميترسيد . يكى يولائوس نام داشت و شربتدار اسكندر بود ، ديگرى ، موسوم به كاسّاندر « 3 » كه تازه بدربار آمده بود . او ، چون ديد ، بعض خارجيها در پيش اسكندر به خاك مىافتند ، بسيار خنديد ، زيرا باخلاق يونانيها عادت كرده و چنين چيزى نديده بود . اسكندر از اين خنده چنان در خشم شد ، كه با دو دست زلف او را گرفته سرش را به ديوار زد و بعد ، وقتى كه كاسّاندر ميخواست ، برائت آنتىپاتر را از تقصيراتى ، كه به او نسبت مىدادند ، حاصل كند ، اسكندر با ترشروئى به او گفت :
« چه ميگوئى ، اگر پدرت ظلم نكرده بود ، آيا مردم از اين راه دور براى شكايت بدينجا ميآمدند ؟ » - كاسّاندر جواب داد « همين نكته افتراى آنها را مىرساند ؛ زيرا كسانى كه مىتوانند كذب اظهارات آنها را ثابت كنند ، اينجا نيستند » اسكندر در جواب خنديده گفت : مغالطه ارسطو را ببينيد ! مطلب را ، هرطور كه بخواهند ، بر له و بر عليه ثابت مىكنند ، ولى بدانيد ، اگر ثابت شود ، كه شما مرتكب كوچكترين ظلمى شدهايد ، از مجازات خلاصى نخواهيد يافت . اين كلمات اسكندر بقدرى باعث وحشت كاسّاندر شده در وى اثر كرد ، كه چندسال بعد ، وقتى كه اين شخص پادشاه مقدونيّه و صاحب اختيار يونان گشت ، چون مجسّمه اسكندر را در دلف ديد ، بر خود بلرزيد و حالى به او دست داد ، كه با زحمت توانستند
هامش
( 1 ) -Serapis .( 2 ) -Pluton .( 3 ) -Cassandre .