خود را در جشنها سر سفره مىنشاند . تو ، كه آب و خاك به داريوش ميدهى ، موافق عادت مملكتها رفتار كن . آمينتاس در جواب گفت ، عادت ما چنين نيست ، مردان از زنان جدا هستند ، ولى ، چون شما ميخواهيد چنين باشد ، باشد . پس از آن عقب زنها فرستاد و آنها وارد شده روبروى پارسيها نشستند . بعد ، چون پارسىها زنان زيبا را ديدند ، به آمينتاس گفتند ، كه بهتر بود زنها نيامده باشند ، چه حالا كه آمدهاند ، بجاى اينكه پهلوى ما نشينند ، روبروى ما نشستهاند . او مجبور شد بزنان بگويد ، كه پهلوى پارسيها نشينند و ، چون چنين كردند ، پارسيها دست به سينه آنها بردند و بعضى در حال مستى ميخواستند آنها را ببوسند . آمينتاس در خشم شد ، ولى چون از پارسيها سخت ميترسيد ، خوددارى كرد ، اما پسر او آلكساندر « 1 » ، كه جوان بود ، تاب نياورده به پدر خود گفت ، سن تو زياد است و شايسته نيست ، كه در اين مجلس حضور داشته باشى . برو استراحت كن ، من آنچه كه براى ميهمانان ما لازم باشد ، به آنها ميرسانم . پدر فهميد ، كه پسرش سوء قصدى دارد و به او گفت ، تو خيالى دارى و با اين مقصود مىخواهى مرا دور كنى ، ولى كارى مكن ، كه مملكت ما را بباد فنا دهى ، از منظرهاى ، كه خواهى ديد ، خودت را مباز ، من هم نظر بعقيدهء تو از اينجا ميروم . پس از آن آلكساندر رو به پارسيها كرده گفت : دوستان ، شما ميتوانيد آزادانه از اين زنان تمتع برداريد و براى اين كار فقط حكم شما كافى است ، ولى خيلى از شب گذشته و وقت خواب است اجازه دهيد ، كه اين زنان رفته شستوشو كنند و بعد نزد شما آيند . بعد بزنان گفت باندرون برويد و خود به چند نفر مرد لباس زنانه پوشانيده و بهر كدام خنجرى داده ، آنها را نزد پارسىها آورد و چنين گفت : مىبينيد ، كه ما براى شما از چيزى فروگذار نكردهايم ، حتى حاضريم ، كه گرانبهاترين چيز را براى شما فدا كنيم و مادران و خواهران خودمانرا به اختيار شما بگذاريم ، تا بپادشاهى ، كه شما را فرستاده ، بتوانيد بگوئيد ، چگونه والى مقدونيّه شما را
هامش
( 1 ) -Alexandreاين اسكندر به ترتيب تاريخ ، اسكندر اوّل مقدونيّه بود و اسكندرى ، كه به ايران آمد ، اسكندر سوّم .