بعوض بضاعت تو ميدادند . يهودا و اسرائيل سوداگران تو بودند . حلوا ، عسل ، روغن و بلسان بعوض متاع تو ميدادند . اهالى دمشق بفراوانى صنايع تو و كثرت هر قسم اموال با شراب حلبون « 1 » و پشم سفيد با تو سودا ميكردند . . . . عرب و همهء سروران قيدار « 2 » بازارگانان دست تو بودند . بهترين همهء ادويه و هرگونه سنگهاى گرانبها و طلا بعوض بضاعت تو ميدادند . . . حرّان ، كنّه « 3 » ، عدن و تجار سبأ ، اشّور و كلده سوداگران تو بودند . كشتىهاى ترشيش « 4 » قافلههاى متاع تو بودند . . . . پس در وسط دريا توانگر و بسيار معزّز گرديدى . پاروزنانت تو را بآبهاى عظيم بردند و باد شرقى تو را در ميان دريا شكست . . . بعد حزقيال گويد ( كتاب حزقيال ، باب 28 ) « و كلام خدا بر من نازل شده گفت ، اى پسر انسان برئيس صور بگو ، خداوند يهوه چنين ميفرمايد : چونكه دلت مغرور شده است و ميگوئى ، كه من خدا هستم و بر كرسى خدايان در وسط دريا نشستهام و هرچند انسان هستى ، نه خدا ، ليكن دل خود را مانند دل خدايان ساختهاى . اينك تو از دانيال حكيم تر هستى و هيچ سرّى از تو مخفى نيست ، بحكمت و فطانت خويش توانگرى براى خود اندوختهاى ، طلا و نقره در خزاين خود جمع كردهاى . بفراوانى حكمت و تجارت خويش دولت خود را افزودهاى . پس بسبب توانگريت دلت مغرور گرديده .
بنابراين ، خداوند يهوه چنين ميفرمايد ، چونكه دل خود را مثل دل خدايان گردانيدهاى ، پس اينك غريبان و ستم كيشان امّتها را بر تو خواهم آورد ، كه شمشيرهاى خود را بر ضدّ زيبائى حكمت تو كشيده جمال تو را ملوّث سازند . . . .
اى پسر انسان ، براى پادشاه صور مرثيه بخوان و ويرا بگو : خداوند يهوه ميفرمايد ، تو خاتم كمال و مملوّ حكمت و كمال جمال هستى ، در عدن در باغ خدا بودى و هرگونه سنگ گرانبها از عقيق سرخ ، ياقوت زرد ، عقيق سفيد ، زبرجد ، جزغ ، ياقوت كبود ، بهرمان و زمرّد پوشش تو بود . صنعت دفّها و نايهايت در تو از طلا بود ، كه در
هامش
( 1 ) - حلبون ، يكى از شهرهاى شام ، كه بواسطهء خوبى شرابش معروف بود .
( 2 ) - پسر اسمعيل و پدر يكى از قبايل عرب .
( 3 ) - شهرى بود در كلده ، بقولى در آسور .
( 4 ) - اين محل درست معلوم نيست ، گويا در سواحل شرقى افريقا بوده .