زشت بخوبان نگفتم و ننوشتم * هيچ نبودم در اين خيال چو دونان
آبروى هيچ كس ندارم بر باد * گرچه فلان مىنوشت بد شد به همان
گرچه بدانديش بد نوشت و ليكن * خوب نوشتند مر مرا همه خوبان
برد حسد چرخ و جمع من بپراكند * ز آنكه بود چرخ خصم مرد سخندان
چندى در باغ شاه مانده بتوقيف * تا شده راضى به حكم نفى ز تهران
در وطن اصلى آمدم چو ابوذر * در ربذه نى چو در مدائن سلمان
يعنى عزلت گزيده گوشه خزيده * عشوه خريده ز غول و خرس بيابان
كرده دلى گرم بر نوشتن تاريخ * كرده سرى خوش به پر نمودن ديوان
بارى سالى گذشت بر من بدبخت * سخت بدانسان كه هيچ شرحش نتوان
تا كه به ظاهر گرفت مملكت آرام * كار بجريان فتاد و بنده بجولان
تا كه به دلخواه خويش كردم صادر * حكم و نشان امتياز و منصب فرمان
رو به وطن با جلال هرچه فزونتر * رخت ببستم چو سوى كعبه سليمان
راه پر از دزد بود ليك ز دولت * بود مرا حكم سخت بر قرسوران
هم سر حكام بين ره كه فرستند * همره من در همه نقاط نگهبان
تا دم دروازه آمدم بسلامت * ليك در اينجا شديم طعمه دزدان
مال من و همرهان تمام ببردند * بيشتر از سى چهل هزار به تومان
آخر با دست بسته پاى شكسته * اين سفر پرخطر رسيد به پايان
« مجد » يكسال رياست فرهنگ كرمان را داشت يعنى فقط در ( 1295 ) براى اولين و آخرين بار شغل دولتى داشت ، پس از آن از اين سمت كناره گرفت و بقيه عمر را بگوشهاى خزيد و به حال انزوا و گوشهنشينى ميگذرانيد تا در سال ( 1302 ) درگذشت عجب آنكه مجد تاريخ وفات خويش را قبلا بموجب قطعه زير پيشبينى نمود :
مجد الاسلام شمع جمع كمال * آن خداوندگار فضل و ادب
ناگهان در هزار و سيصد و دو * به حساب عجم نه سال عرب
كرد تاريك محفل ادبا * گشت خاموش چون مه نخشب