مرا . . . . بىشرم و معاند * ولى را باز نشناسد ز حاسد
به هركس ساعتىها پاى باشد * تو گويى هست نوشروان خالد
از زبان مردم كس خلاص نمىيابد . چون كژدمند ، كه بر سنگ هم نيش زنند . تأمل بايد كردن كه ( 46 پ ) مفاخر چگونه در زى مثالب مىنمايد . كوه را از آنكه بز كوهى بر آن سرزند ، چه زيان دارد . طمع مردم را واله كند . نمىدانند كه اگر در دادن مروت است ، در ناخواستن اضعاف آن است .
مردم اصيل اگرچه بىبرگ باشند ، از طمع به سيم مردم احتراز نمايند . سگ باشد كه چون تشنه شود ، زبان بيرون كند .
حسد خود بتر از همه چيز است . حسود بر آنكس كه او را هيچ گناه نباشد ، خشمناك بود . آنكس كه نكوهش او كرده ، كوتاهبين بود . با درد چشم آفتاب نتوان ديدن . خفاش روشنايى نبيند . مهتاب هنر او ، سگان را در بانك آرد . به زبان سگ ، دريا پليد نشود .
آفتاب به هيچچيز ملوث نگردد . آنها كه از ديدن محاسن او كور بودند ، احوال مىبايستند ، تا يكى دو ، ديدندى .
تواضع او دليل معروفزادگى و طهارت اصل و نسب بود . اگر كسى را فتح البابى بباشد ، و ثروتى حاصل شود ، و ( 47 ر ) تكبر كند ؛ با مردم نماند ، كه قدر او در اول چون فقرى بود ، ساقط بوده است ، اكنون مكنت و يسار موجب تكبر آمد . و اگر كسى را به عكس اين حال ، به فاقت و قلت ذات اليد سركوفته باشد ، و مال و منصبى ميسر شود ، و متواضع باشد ؛ مردم را اعلام كند كه قدر من خود بيش از اين است ، حطام دنيا در جنب قدر من هيچ وزن ندارد .
مردم دون را هرگز پروبال مباد . بيدق اگرچه فرزين شود ، هم بيدق باشد . محتاج خسيس همچنان باشد كه كسى خواهد كه