درآمديم . » و آن حضرت از غايت شوق در پرواز آمده تا باغ شمال كه خوابگاه ميرزا يادگار بود ، عنان بازنكشيد .
و خرگاهى در آن باغ به نظر درآمد . و در خرگاه بعد از تفحص كسى به نظر درنيامد . و كوشك باغ را در ميان گرفتند ، و بجز امير عليشير كسى ديگر همت برآمدن به قصر نكرد . و امير مذكور اسب خود را سپرده شمشير برهنه را عصا كرد و از راه غير معهود متوجه بالا شد . و امير قلعلى نيز به موجب حكم بالا رفت . و مهتر اسماعيل فرّاش پارهاى خس و خاشاك را روشن كرده و به باغ درآورد و از هرطرف بهادران به قصر بالا رفتند . و حاجى على پياده به بالين ميرزا يادگار محمد كه در خواب ناز بود ، رسيد و او را دستگير كرد . و امير قلعلى در اين وقت رسيده شاهزاده را از او گرفت و از راهى كه مير عليشير مىآمد پايان برده به نظر پادشاه رسانيد .
و آن حضرت به او گفت كه « برادر همهء صفت خوب و سيرت مرغوب دارى ، و شرف شجاعت و علو نسب جمع كرده [ اى ] . اما اگر ما برادران بر سر مملكت موروثى نزاع نداشتيم ، كه شبى تراكمهء بيگانه را در اين ملك دخل نمىداديم . » ميرزا يادگار محمد در جواب گفت كه « بر شما ظاهر است كه من درآوردن ايشان معذورم . » و همان لحظه به قتل رسيد . و خاطر پادشاه و سپاه از جانب او جمع شد .
و چون خبر اين قضيهء عجيب و حادثهء غريب به تركمانان رسيد ، همان شب به سعى بسيار جان خود را بيرون بردند ، و بجز امير على جلاير كه وكيل شاهزاده بود ، ديگر كسى از امراى جغتاى به قتل نرسيد . و اين واقعه به تاريخ شهر صفر بود . و هم شهر صفر تاريخ است .
و روز ديگر اين واقعه در السنه و افواه افتاد و با وجود وقوع از غايت غرابت هيچ كس باور نمىكرد ؛ چه ، در اين وقت ميرزا يادگار پادشاه مستقل خراسان بود و از كنار آب آمويه تا كنار فرات كمك پىدرپى داشت و چند هزار مرد سوار در شهر هرات حاضر بودند . كجا در خاطر كسى مىگذشت كه ميرزا سلطان حسين به اندك مردم شصت فرسخ ايلغار نمايد ، و اينچنين كار بزرگ به اين آسانى برآيد ؟ و به واسطهء [ 611 الف ] اين فتح ميرزا سلطان حسين در نظر سلاطين آفاق عظمتى « 1 » ديگر پيدا كرد .
و ميرزا يادگار محمد در سن نوزده سالگى در غايت حسن و جمال شهيد شد و پادشاه ابو الغازى ميرزا سلطان حسين بهادر بار ديگر به سلطنت خراسان رسيد ، و با رعيت به غايت خوب سلوك كرد . و نظام الملك خوافى وزير شد .
هامش
( 1 ) . ق : عظمى .