مشغول شده اكثر اوقاتش صرف شرب شراب مىشد . و ميرزا سلطان [ 610 ب ] در ميان الوس ارلات لحظهاى از فكر تسخير مملكت فارغ نمىبود . و ميرزا سلطان محمود و ميرزا ابا بكر و ميرزا الغ بيگ اولاد سلطان [ ابو ] سعيد به قصد ميرزا سلطان حسين با يكديگر اتفاق كرده متوجه آن حضرت شدند . و ميرزا با ايشان جنگ كرد . و ابا بكر كه يكى از سرداران معتبر ارلات بود ، به وقت جنگ جدا شده ، نزد اولاد سلطان ابو سعيد رفت .
و ميرزا سلطان حسين ظفر يافت و بعد از فتح آن حضرت با خود قرار داد كه بىخبر ايلغار به هرات برد . و اين معنى را با امير عليشير در ميان نهاد . و امير آن حضرت را به اخفاى آن سرّ وصيت كرد و گفت : « هر روز جمعى جدا شده نزد ميرزا يادگار مىروند ، مبادا اين خبر به او رسد و به محافظت خود مشغول شود . » و آن حضرت بىآنكه امرا را از عزيمت خود مطلع سازد ، از ميمنه كوچ كرده به طرف مرغاب روان شد . و بعد از چند منزل امرا را طلب داشته آنچه در خاطر داشت با ايشان را اخبار كرد . و تمامى آن جماعت از كمال علو همت متفق اللفظ و المعنى تحسين اين رأى كردند . و امير پير محمد ارلات و جمعى به محافظت اروق مقرر شده باقى امرا در ركاب سعادت انتساب روان شدند . و در كنار آب مرغاب بر سيصد و پنجاه نفر كه همراه بودند ، جبه « 1 » قسمت شد و به ايلغار روان شدند .
و چون شب درآمد ، شرم قراول را به رسم زبانگيرى « 2 » پيشتر فرستادند . و شخصى كه يك روز بود كه از اردوى ميرزا يادگار محمد جدا شده بود به موكب همايون آمده ، تقرير كرد كه « مخالفان غافلاند و مطلقا از توجه پادشاه آگاه نيستند « 3 » . » لاجرم پادشاه به تعجيل روان شد .
و از شرم قراول نيز خبر رسيد كه « تا چشمهء خردك رفتم و معلوم شد كه دشمنان در خواب غفلتاند . » و در چشمهء خردك دلاوران جبا پوشيدند . و امير مظفر برلاس و شيخ ابو سعيد خان در ميان و ابراهيم برلاس و درويش على ارلات با صد و پنجاه مرد جهت گشادن دروازهء بزرگ باغ زاغان رفتند . و حاجى محمد خسرو به رسم زبانگيرى از عقب امرا رفته ، بازگشت و معروض داشت كه « ميرزا يادگار از غايت غفلت چون بخت خود در خواب است . »
و ميرزا سلطان حسين به راه كوچهء خيابان به شتاب هرچه تمامتر روان شد . و از مزار فخر رازى ميرزا كچك به مدد امرا رفت . و جمعى از اوزبكان را به دروازهء ديگر باغ كه متصل مدرسهء گوهرشاد آغا است ، فرستاد . ميرزا سلطان احمد با فوجى به دروازهء ديگر كه به طرف . . . « 4 » داشت رفتند . و امير ولى بيگ به منزل امير على جلاير رفت و به نفس نفيس با هشتاد كس از عقب امير مظفر روان گشت . و از پيش ، امير مظفر خواند كه « دروازهء باغ را شكسته
هامش
( 1 ) . م : جيره .
( 2 ) . جاسوسى .
( 3 ) . ق : شدند .
( 4 ) . يك كلمه ناخوانا : برمحر .