بيتهاى زيرين از نسخهء كتابخانهء ملى پاريس نقل مىشود « 1 » :
چنين كرد آن فسونپرداز استاد * ز سوز عشق اين افسانه بنياد
كه شاهى بود دولتپرور هند * سريرآراى اود از كشور هند
سپه كش خصمسوزى تاجدارى * شهى دريادلى گردون مدارى
نشاط اندوز چون عيد دلافروز * طرب سامانتر از ايام نوروز
ز عدلش مور با آن ناتوانى * زدى با پيل بانگ پهلوانى
گرامى صورت معنى سرانجام * بهار كامرانى راجپت نام
ز مهرش سينهها گنجينهء راز * درش چون باب رحمت بر همه باز
. . . درين رنگين سراى مهر پيوند * نبودش آرزويى غير فرزند
نبستى نخل دولت بار اميد * اثر در مه نكردى نور خورشيد
بتان نازپرور داشت بسيار * همه مشكوى شاهى را سزاوار
و ليكن ابر نيسان كماثر بود * صدف لب تشنهء آب گهر بود
چمن آباد رنگ و بو نگشتى * صدف آبستن لؤلو نگشتى
ز چندين شمع در كاشانهء او * نشد روشن چراغ خانهء او
ز بىمهرى چرخ بيهده گرد * هميشه دست بر دل بود زين درد
تمناى پسر از حد فزون داشت * شكايتها ز چرخ واژگون داشت
دلش از خارخار غم به صد چاك * به حق روى نيازش بود بر خاك
. . . طلب كردى به صد جا چون گدايان * دعايى از لب حاجتروايان
مگر صاحب دلى غيبى نيابت * دعا را زنده سازد از اجابت
درين سودا چه شبها روز مىكرد * هوس را مرغ دستآموز مىكرد
كه تا قدسى سرشتى سربسر نور * بشهرش گشت وارد از ره دور . . . الخ
هامش
( 1 ) - در موقعى كه منظومه را براى مطالعه زيردست خود داشتم بيتهاى آن را به چهار هزار تخمين زدم .