بجاى شمع سوزد در شب هجران دماغ من * نگردد چون اجل پروانه بر گرد چراغ من
باميدى كه گيرم بوسهيى از لعل ميگونت * برنگ گل ز خود لبريز مىگردد اياغ من
جدا چون شبنم از خورشيد رويت نيست آرامم * نمىپرسى نمىگويى نمىگيرى سراغ من
به چشم اهل مجلس شعلهء جواله مىآيد * اثر از بس كه ساقى گرم مىسازد دماغ من
*
دلم فروغ تجلى است ز آتشينخويى * چو صبح آينهام باصفاست از رويى
برنگ كاغذ ابرى بجا نمىماند * ز سرخ و زرد جهان غير چين ابرويى
محيط نقطهء خال تو گشت حلقهء زلف * چو مَندَلى كه كشد گرد خويش هندويى
به چشم كم نتوان ديد ناتوانان را * غبار ديدهء بينا شود سر مويى
اثر بذكر جلى عبرت از كبوتر گير * كه گشت اسير قفس تا كشيد ياهويى
*
دل از دستم گرفت ابروكمانى آفت هوشى * برنگ آب پيكان با ستمكيشان همآغوشى
بداد صاحب مطلب رس ، از بيمُدّعا رنجى * ز ارباب غرض ياد آورى ، عاشق فراموشى
ببزم آنجا كه من دارم مقام از ناز ننشينى * بره از من بيك جانب روى با غير همدوشى
بنقل من حديث مدعى را داستان سازى * ز قول مدعى حرف مرا هرگز مكن گوشى
اثر در بند عشق آن جفاجو كيست مىدانى * بزهر هجر عادت كردهيى نيش جفا نوشى
114 - عالى شيرازى « 1 »
ميرزا محمد شيرازى پسر حكيم فتح الدين ، معروف بنعمت خان عالى از
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به :
* بهارستان سخن ، ص 624 - 626 . -