هر كس انيس شد بقلم روز خوش نديد * از اين زبانسياه خرابست كار ما
مانند نال خامه محالست جز بتيغ * مهرت رود برون ز دل بيقرار ما
گردد ز آه و نالهء ما مهربان به غير * بيگانهپرور است هواى ديار ما
كافيست فيض اشك اسيران عشق را * از گريه مزد ماست اثر در كنار ما
*
مهيا از طمع تا چند سازى برگ عشرت را * به آب رو چه مىشويى ز دل گرد كدورت را
به صورت معنى انسان ميسر كى شود زاهد * مبند از جبه و دستار بر خود آدميت را
به اين هيأت نديدم صورتى بر صفحهء هستى * پى تحقيق گرديدم سراپا علم هيئت را
عصا را بر كف از سنگينى عمامه مىگيرد * بدوش ديگران زاهد كشد بار شريعت را
ندارد بهرهيى از نعمت فقر و فنا زاهد * بدندانش نخواهد زد فلك سنگ قناعت را
صفا ترك ريا بخشد نه تجديد وضو زاهد * به آب از جبهه نتوان شست هرگز گرد نكبت را
اثر دست ندامت كى بدندان مىگزد زاهد * عزيز از كاسهليسى دارد انگشت شهادت را
*
روى شكفتگى گل عيشم نديده است * صبحم سياهروز چو سنبل دميده است
از طبع من مجو سرو برگ شكفتگى * كلكم زبان بتيغ خموشى بريده است
خون از زبان خامه چو شنجرف مىچكد * در شكوه بسكه درد بجانم رسيده است
از شوخطبعى خنك اهل روزگار * دايم دلم سياه چو سرما گزيده است
تا زندهام غم تو نگردد ز من جدا * مانند روح در همه اعضا دويده است
سيلاب اشكم از سر كويت نمىرود * خون بسته مىشود به زمين تا چكيده است
خود را اثر چو سرمه به ميزان هر نظر * سنجيدهام ، فروتنيم نور ديده است
*
به هيچ چيز منه دل درين سراى سپنج * كه عاقبت نبود حاصلت بجز غم و رنج
بقصر عشرت و ايوان عيش شاهان بين * كه زاغ نغمهسرا گشت و جغد قافيهسنج
بسى نماند كه آيد خزان ، غرور نگر * كه لاله بس نكند از دلال و غنچه ز غنج
كمين حادثهيى هست در كمينگه تو * هزار حلقه و هر حلقهيى هزار شكنج
نشان سنگ جفا مىشود اثر بجهان * عروس دهر بهر كس كه زد به مهر ترنج