عشق سرگرم تماشا ، صنمى پيدا نيست * دانهها ريگ روان گشته نمى پيدا نيست
نيست مردى كه ز سرمنزل دنيا گذرد * دامن دشت فراخست درى پيدا نيست
ياد روزى كه بتان قسمت ما مىكردند * خاك ما نكهت گل شد كرمى پيدا نيست
عشق بىجلوهء معشوق تجلى نكند * سينهها چشمهء خون شد المى پيدا نيست
جام خنديد كه ما آينهء معشوقيم * شيشه فرياد برآورد خمى پيدا نيست
ما على جلوهء بىاول و آخر ديديم * به گمان رفتم و بيشى و كمى پيدا نيست
*
بيحاصلان كه خانه بسيلاب دادهاند * فرش كتان بغارت مهتاب دادهاند
گردون و نيم قطره مروت نصيب نيست * چون شيشه از گداز خودم آب دادهاند
ناز اينقدر بنعمت دنيا ز بهر چيست * اين قطره را بدست تو در خواب دادهاند
ديگر ز نارسايى اميد ما مپرس * اين رشته را بچرخ فلك تاب دادهاند
با ناز عشق دم چه زند اى على حباب * اين پيچ و تاب شوق بگرداب دادهاند
*
چو بزم بيخودى دامن گرفت از خويشتن رفتم * بخاطر لغزش پايى ازين ره ماند و من رفتم
دهان غنچه بوسيدم ز خود رفتن به ياد آمد * به كف دامان بوى گل گرفتم از چمن رفتم
نگيرد گرد الفت دامن غربتمزاجان را * برنگ موج هر جانب كه رفتم با وطن رفتم
نمىدانند بىدردان سفرهاى حريفان را * كه تا اقصاى عالم بر پر و بال سخن رفتم
على طاقت ندارد جلوهء نازكنهالان را * « فغانى گر دلى دارى تو باش اينجا كه من رفتم »
*
چه خوش بود كه خرامان درون خانه درآيى * به قدر نيم نگه بند آن نقاب گشايى
به شوخى تو غزالى درين ختن نشنيدم * چو بوى جامه بجاى خودى و در همه جايى
هزار شيوهء نازست شاهدان دگر را * تويى كه دل برى از عاشقان و رخ ننمايى
*
آن شعله كه ياقوت دلم را رنگست * گوهر بمحيط است و شرر در سنگست
روشن شده زو جهان و غافل همه خلق * اين معنى رنگين چقدر بىرنگست
*