از پى ضبط فغان بر دل گرفتم راه را * در گره بستم چو اخگر شعلههاى آه را
صبح اقبال هما از استخوان طالع شود * نيست جز سختى نصيبى مردم آگاه را
مدتى شد آرزومند عتاب قاتليم * ما به روى تيغ مىبينيم دايم ماه را
در زمستان جبهء درويش باشد آفتاب * پوستين گرم اگر مغرور دارد شاه را
اينقدر بر خرمنم اى برق مىتازى چرا * در جهان مگذار از هستى نشان كاه را
در ضلالت تا نيفتادم سعادت رونداد * راهبر پيدا نشد تا گم نكردم راه را
يك نفس غافل مشو از حيلهء دنيا على * از قفا شيرى نهان مىآيد اين روباه را
*
كرديم رفو از پر خود چاك قفس را * بستيم برو اين همه درهاى هوس را
از آبلههاى دل فريادپرستان * يك آبله در كام و زبانست جرس را
اين صافدلان محرم تسخير نسيمند * زنجير بود جوهر آيينه نفس را
صد لخت جگر از دهن چاك فگنديم * آراستهايم از چمن عشق قفس را
از شحنه مينديش و ز پيمانه مپرهيز * بىآب كند آتش مى تيغ عسس را
آميزش غم با دل عشاق گرانست * گيرايى صحبت نبود شعله و خس را
پابند هوس حاجت زنجير ندارد * دامست همين موج عسل پاى مگس را
در چشم صدف آب روان ريگ روانست * لبتشنهء زحمت نخورد شربت كس را
در شهر فنا هم ننموديم اقامت * از بسكه على تيز جهانديم فرس را
*
نكويى گر رود زين بحر نيكوتر شود پيدا * چو گيرد قطرهيى راه عدم گوهر شود پيدا
بطاعت كوش گر عشق بلاانگيز مىخواهى * متاعى جمع كن شايد كه غارتگر شود پيدا
ز رفتن وانخواهم ماند در راه طلب هرگز * چو شمع ار خارهاى پاى من از سر شود پيدا
بپيرى سعى كن گر در جوانى رفت كار از دست * زر گمگشته در آتش ز خاكستر شود پيدا
غبار خاطر داناست اظهار هنر كردن * صفا برخيزد از آيينه چون جوهر شود پيدا
برنگ ابر پنهانست دريا در غبار من * اگر خاك مرا جويند چشم تر شود پيدا
على شعرم بايران مىبرد شهرت از آن ترسم * كه صائب خون بگريد آب در دفتر شود پيدا
*