*
در دهر كه بهر خوشدلى زندانست * كى بر رع اهل دل لبى خندانست
هر گوشه كه مىرويم محنتزارست * هر كوچه كه مىدويم در بندانست
*
اينجاست كه هوش محو بيهوشيهاست * سررشتهء حرف با فراموشيهاست
دم دركش و سير كن مقامات بلند * برجستگى سخن ز خاموشيهاست
*
كى رنگپذير كلفت چون و چراست * آيينهء صاف ما كه انصافنماست
چون شيشهء باده پيش ارباب نظر * از ظاهر ما صفاى باطن پيداست
*
در همچو صدف پشت و پناهى دارد * شبنم ز گياه تكيهگاهى دارد
افراد جهان محو جمال ازلند * خورشيد بهر ذره نگاهى دارد
*
هر نغمه كه بلبلان خروشان خوانند * نى بهر نشاط بادهنوشان خوانند
هر صبح ز محرومى ناديدن گل * تكبير فناى گلفروشان خوانند
*
انسان كه بود بذات خود بىمانند * آوازهء معرفت ازو گشت بلند
درياى وجوب چون بجنبش آمد * موجى زد و گوهرى بساحل افگند
*
دوران از سال و ماه برمىگردد * تا قاصد ما ز راه برمىگردد
صدبار رود ز هوش و بازآيد چشم * تا از رخ او نگاه برمىگردد
*
دل گريه و جان ناله تمنا دارد * هر قطرهء اشك شور و غوغا دارد
پيوسته بديده مىرود خون جگر * اين سيل هميشه رو به دريا دارد
*
اى خاك درت سرمهكش چشم اميد * رفتى و ز انتظار شد ديده سفيد