ز هفت اقليم جنبش كرده هر هفت * ز امواج هوا پوشيده زربفت
عروس تازه طبع مخترع فن * بداماديش مايل مرد تا زن
سبكروحيش ابر كوه تمكين * نشستن باشد آن برخاستن اين
بهارش چاك پيراهن گشودن * خزانش رنگ بدخويى نمودن
فنا زهريست نامش فرقت او * بقا جامى شرابش صحبت او
*
سه ره در پيش دارد عاشق زار * كه رفتاريست هريك را سزاوار
طلب باشد نخستين كز كشاكش * رگ و پى مىكند زنجير و آتش
بآتشها زند چون شعله دامن * بشورشها كشد چون موج گردن
سرش بر دوش صد سودا كند رقص * دلش در سينهء صحرا كند رقص
هم از همراهيش ترسد دويدن * هم از همباليش لرزد پريدن
كند سودا ز معشوق غلط سير * ز خود غافل سراغش گيرد از غير
دويم نزديكى و گستاخگويى * كز آن رو مىكشد گل زردرويى
دلش هردم بسازى كرده آهنگ * گه از بوسه سرآرد گاه از رنگ
هواى كامجويى سازدش گرم * تذرو نخوتش ريزد پر شرم
وصال از دوست خواهد چون ببيند * بساط دوستى خصمانه چيند
دمش در عرض مطلب سرد باشد * دمد چون سبزه اول زرد باشد
شود آخر خجل از خواهش كام * ولى وقتى كه بالاتر نهد گام
سيوم دار الشهود اتحادست * كه اصل اينجا مطابق با سوادست
رسد يك نشأه از صد جوش چون مل * دمد يك رنگ از صد رنگ چون گل
در آن گر خويش را جوينده يابد * ز هر جانب بسوى خود شتابد
درنگ آرد شبيخون بر شتابش * بَدَل گردد بآرام اضطرابش
بخاموشى شود شوقش عنان تاب * كه ظرف پر ندارد ناله در آب
چنان مستغرق وحدت نشيند * كه خودبين گر شود جز حق نبيند