كشت در خاك چو دهقان ازل دانهء ما * جمع شد حاصل غم زين ده ويرانهء ما
دل چو كعبه سيه و چشم چو بتخانه نگار * هست چشم و دل ما كعبه و بتخانهء ما
خواب در سر كنى ار گوش بافسانه نهى * خواب بيرون رود از چشم بافسانهء ما
عاقلان سلسله برپا همه از وسوسهاند * نيست بىسلسله كس جز دل ديوانهء ما
راز در سينه به جوش است و زبان رفته ز كار * كاش مىبود سخنگو لب پيمانهء ما
تلخكاميم ، چه باشد ز شكرخندهء خويش * عرصهء مصر كنى گر ز شكرخانهء ما
آشناروى چو آيينه بهر رو شدهايم * غير ما هيچ كسى نامده بيگانهء ما
دل پروانهء ما را شرف بال هماست * شمع خورشيد شود از پر پروانهء ما
نسبت گنج بويرانه چو باقيست چه غم * گنج را جاى نباشد چو بويرانهء ما
مردمى ورز و مرو از بر شيدا امشب * تا شود خانهء چشم از رخ تو خانهء ما
*
اسير عشق چه پرواى خان و مان دارد * كسى نديد كه پروانه آشيان دارد
سخن به وصف لبت گشت زندهء جاويد * كه هركه زنده بود از لب تو جان دارد
دلم كه مىزند از نور خنده بر خورشيد * چگونه سينهء زلف تواش نهان دارد
به چشم خرد درآمد چو آسمان بزرگ * هوس كنم كه وصال تو جاى جان دارد
كشيده سختى از آن سنگدل ز بس دل من * بتن چو دانهء مار اشكم استخوان دارد
ز بخت تيره شكايت نكردنم اولى * كه هم ز زلف پريشان او نشان دارد
بجلوه خانهء چشم مرا خيال رخت * ز بعد اشك بسامان گلستان دارد
اگر ز زهد كسان قدر من نيفزايد * چو من خورم مى گلگون كرا زيان دارد
ز لعل او زده تا بر نمك سخن شيدا * بر آن نمك همه را عشق ميهمان دارد
*
نيارد شمع در محفل چو رويت تاب گستردن * چو مويت باد نارد تاب « 1 » بر مهتاب گستردن
من و جام شراب و اختيار كنج ميخانه * ز زاهد از ريا سجاده بر محراب گستردن
بكنج خانه بايد سوختن چون شمع ز استغنا * چو مهر و مه نشايد فرش بهر تاب گستردن
هامش
( 1 ) - تاب در مصراع اول بمعنى پرتو و در مصراع دوم بمعنى چين و شكنج است .