كنم ز سادهدلى بند ديده مژگان را * بمشت خس نتوان بست راه طوفان را
جگرفشان شدهام باز جاى آن دارد * كه لالهزار كنم دامن و گريبان را
هميشه زلف ترا اضطراب در كارست * چگونه جمع كند خاطر پريشان را
شبى خيال تو آمد بخواب و آسوديم * دگر ز هم نگشاديم چشم گريان را
برهمن از تو سخن بىدليل مىخواهم * كه اعتبار نباشد دليل و برهان را
*
هر نفس بوى محبت آيد از گفتار ما * مىتوان فهميد از گفتار ما مقدار ما
در خيال شمع روى او بشبهاى فراق * صبح را در خواب يابد ديدهء بيدار ما
كى سر آزادگان در پيش گردون خم شود * كم مبادا از سر ما سايهء ديوار ما
در محبت از ازل پيوند دارد برهمن * رشتهء زلف بتان با رشتهء زنار ما
*
من عاشقم مرا بهوس احتياج نيست * مرغ رميده را بقفس احتياج نيست
هرگز نظر بجيفهء دنيا نيفگنم * شهباز را ببال مگس احتياج نيست
در گوشهء خمول چو عنقا فتادهام * ديگر مرا بصحبت كس احتياج نيست
گر سوى ما نديد ، برهمن ازو مرنج * گل را بآشنايى خس احتياج نيست
*
كاروان بگذشت و بانگى از درايى برنخاست * عالمى گم گشت و از جايى صدايى برنخاست
چشم تا بر هم زدم انجام شد آغاز عمر * طى شد اين ره آنچنان كآو از پايى برنخاست
با دل ديوانه گفتم كيست همراهى كند * غير زنجير جنون از كس ندايى برنخاست
*
نرگست از سرمه رنگ دلرباى تازه بست * نسخهء افسونگرى را از مژه شيرازه بست
بر سر مژگان سرشكم آمده بىلخت دل * گوئيا زخم درون من لب از خميازه بست
خواستم تا نقش روى دلبر خود بنگرم * گريهام از اشك پيش روى من دروازه بست
چون گل بادام روى دلبر من بشكفد * تا كه بر لالهعذار خويش رنگ غازه بست
كى بيابد راه سوى من دمى پاى نشاط * زآنكه شيداى برهمن را غمش اندازه بست
*