بر آتش غم تو دلم چون كباب سوخت * وز اشك گرم مردم چشمم در آب سوخت
دارم دلى شكسته كه بر آتش فراق * چون مو به روى شعله به صد پيچ و تاب سوخت
آن آتش نهفته كه در سينه داشتم * چندان بلند شد كه دل آفتاب سوخت
*
مرا بسير گلستان بهار شد باعث * بباده توبهء نااستوار شد باعث
خيال قد و رخ و عارض نگار مرا * بسير سرو و گل و لالهزار شد باعث
قرار در شكن زلف يار خواهم كرد * به اين قرار دل بيقرار شد باعث
چو اشك در پى آن سرو چون روان نشوم * مرا كه گريهء بىاختيار شد باعث
نمىشدم بره دير هرگز از سر شوق * مرا برهمن زنار دار شد باعث
*
بيار باده كه وقت بهار مىگذرد * تو غافل از خودى و وقت كار مىگذرد
چو برق خرمن دلها بخنده مىسوزد * ز دور جلوهكنان از كنار مىگذرد
شمار عمر گرانمايه هر نفس بايد * كه چشم تا زدهاى از شمار مىگذرد
مرا نظر بتهىدستى برهمن نيست * بدامنش گهر آبدار مىگذرد
*
نقاب از رخ چو برگيرد سحرگه آفتاب من * به طرز بىحجابش بيشتر گردد حجاب من
ز راه عقل بيرون مىشتابم در پى مطلب * مرا از قرب من دل دور مىدارد شتاب من
دو عالم از كتاب قدرت او يك ورق سازد * بود ز آن يك ورق يك نكتهء عشق انتخاب من
ز اشك بىكسى درياى رحمت را به جوش آرم * اگر در روز محشر در ميان آيد حساب من
برهمن تا بصبح محشر از هم چشم نگشايم * اگر آيد شبى آن آفتاب من بخواب من
*
آنان كه ز عشق رنگ و بويى دارند * در گلشن عيش آبرويى دارند
چون غنچهء صد زبان خموشند ولى * در پرده بخويش گفتوگويى دارند
*
خواهم كه ز مژگان همه شب خون ريزم * در دامن خويش اشك گلگون ريزم
از خون جگر دو ديدهام پر شده است * معذورم اگر دو قطره بيرون ريزم
*