آن ام خبائث كه تولد كند از وى * ترسا بچهء فتنه بدامان حدثان را
آرد خفقان در دل آزاده اگرچه * حك از ورق چهره نمايد يرقان را
دانى كه حبابش ز چه بر صورت صفراست * يعنى مخور اين هيچِ سراپاى زيان را
معشوق خرد معنى بكر است الهى * عاشق چه شوى دختر رعناى رزان را
در شأن سخن رتبه نه از معنى تنهاست * كاين منزلت از شوكت لفظ است بيان را
مگشا لب اگر ناطقه الماس نباشد * كز حدت طبعست برش تيغ زبان را
با آنكه هم از لمعهء راى و نى كلكم * باشد يد بيضا و عصا موسى جان را
هرگاه كه خواهم ز ثنا تحفه دهم نظم * سلطان رسل تاج ملوك دو جهان را
از خجلت ناقابليم نوك قلم نيز * دزدد به خود از طبع سياهى سيلان را
*
. . . بر عنان سمند او زده چنگ * دولت و نصرت از يمين و يسار
چه سمند آنكه پيش رفتارش * رفتن باد هست ناهموار
نرم رو چون حباب بر رخ آب * گرم رو همچو زخمه بر سر تار
نشكند زير پاى او شبنم * در چمن چون كند بصبح گذار
نوك خامه نلغزد ارچه بر او * گاه تحريك بگذرد صد بار
آگهست از صداى پاى نگاه * بس كه باشد چو مردم هشيار
زيركست آنچنانكه گر سازد * آلت حك ز نعل آتشبار
بركند داغ را ز لاله چنانك * نشود برگ از سمش افگار
رفتنش چست و چون تصرف حسن * جستنش زود همچو رنجش يار
چون شود گرم جسمش از رفتار * سوى گردون سبك رود چو شرار
سزدش نعل ز ابروى خوبان * مژهء حور زيبدش مسمار
خيزد آهنگ شعبهها و مقام * از صداى سمش گه رفتار
هم برفتن سبك چو نشأهء مى * هم بپيكر گران چو رنج خمار
سبقتش زودتر ز بذل كريم * صورتش خوبتر ز وصل نگار
بىسكون همچو موى بر كف باد * بىتوقف چو بر زبان گفتار
تختهء چرخ در بر گامش * تنگ چون چشم كعبتين قمار