خنياگر آب آمده در رود نوازى * چون زخمه بر آن رود نگر باد وزان را
از فيض هوا سبز شود چون پر طوطى * زنگى كه دم تيغ دهد روى فسان را
ريزد ز ترى غاليهء لاله بهر سوى * چون باد گشايد بچمن غاليهدان را
زايندهء خورشيد بود شاخ گل زرد * حربا چه غلط كرد كه مايل نشد آن را
پيرست و جوان خضرصفت شاخ شكوفه * دادست بهارش مگر آب حَيَوان را
تقليد شكوفه نتوان كرد كه هر سال * نتوان بحيل بست به خود شكل جوان را
كاو را سر هر سال بهار دگر آيد * من جلوه دهم هر نفس آيين خزان را
مجموعهء اوراق گلست اينكه نوشتند * بر وى رقم عبرت ابناى زمان را
هر برگى ازو چون سَبَل خون شده افسوس * در چشم بصيرت چه كسان را چه خسان را
هر باغ بآواز بلند از كتف شاخ * گويد كه فلان نيست ، مجوييد فلان را
غفلتزدگانيم ، بيا ساقى و بنشين * در كالبد شيشه فگن روح روان را
بلبل بخروش آمد و شد سامعه گلچين * از بلبله افشان گل صوت بَلَبان را
يك ساغر مىبخش كه توحيد همينست * مستان خرابات رو كوى مغان را
نگشوده بسى مانده معماى صراحى * كو قاعدهدانى كه گشايد سر آن را
نعم البدل توبه شرابست و عجب اين * كز من بگرفتند هم اين را و هم آن را
مطرب تو هم از نغمهء تر آب روان آر * تا سبز كنى ريشهء عمر گذران را
آن عهد چو بگذشت كه گفت انورى از پيش * « باز اين چه جوانى و جمالست جهان را »
هم بگذرد اين حسن و جوانى جهان نيز * « وين حال كه نو گشت زمين را و زمان را »
دل را غم دينست ولى چون كنم اى واى * كاين نفس بدنياى دنى داده عنان را
وين هست بعينه مثل آنكه همى گفت * قصاب غم پيه خورد بز غم جان را
بز را چه دل خوش كه پس از كشتن او پيه * شمع شب نوروز شود بزم شهان را
يا آنكه چو شد روغنش آميخته با موم * بر خشكى لب سود دهد قيصر و خان را
چون شيشه مريد مى نابند حريفان * از منكر مى زآن همه جويند كران را
ما توبهء چون سنگ در آغوش گرفتيم * گو از بر ما شيشه كند نقل مكان را
بىحالتى باده ز من پرس كه يكچند * پير همهدان بوده من هيچمدان را
مى چيست يكى آتش ناساز كه سوزد * پيرايهء حسن عمل پير و جوان را
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1187
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١٨٧