در دهر گلى نيست كه با روى تو سنجم * يك سرو برعنايى قدت بچمن نيست
بسيار مكرر شده است اطلس و ديبا * امروز لباسى بجهان به ز كفن نيست
*
هزار شكر كه از گريههاى مستى ما * تهى نگشت ز خونابه جام هستى ما
نه دين بجا و نه ايمان كه صرف عشق كنيم * كسى مباد بعالم بتنگدستى ما
برآمديم ز اسلام و برهمن نشديم * كه خاك بر سر ما باد و بتپرستى ما
*
جز خون دل و ديده كسى همسر ما نيست * جز آه جگرسوز كسى در بر ما نيست
آسودهدلانيم بكنج الم خود * دوزخ بفروز ته خاكستر ما نيست
شب نيست كه تا روز به راه طلب او * چون حلقهء در ديدهء ما بر در ما نيست
از ما مطلب منصب پروانه نويدى * كاين مرتبه در طالع بال و پر ما نيست
*
كسى كه پيش رخت پاىبند خواهد شد * چو مهر كوكب بختش بلند خواهد شد
چو غنچه بسته لبى داشتى چه دانستم * كه در دو روز چو گل هرزهخند خواهد شد
قدت كه عمر دراز منست ، آخر كار * بلاى جان من دردمند خواهد شد
دو بوسهام بده و جان و دل بگير اى دوست * مكن حساب كه بوسى به چند خواهد شد
من از اداى نويدى برمز دانستم * كه او بر آتش خوبان سپند خواهد شد
*
ما باز اختيار بپرواز دادهايم * خود را بدست طالع ناساز دادهايم
مانند تاجرى كه بود عارى از وقوف * غم زو خريدهايم و جگر بازدادهايم
در محفلى كه نخل قدى جلوهگر شده * مانند شمع سر بره گاز دادهايم
يك لحظه دلخوشش نگذاريم شام غم * گويا زرى به قيمت دمساز دادهايم
آسودگى بخواب نويدى نديدهايم * تا دل بعشق خانهبرانداز دادهايم
*
عاقبت از حلقهء اسلاميان بگريختيم * برده ايمان را بكفر زلف او آويختيم
از رفيقان سبك در دل گرهها داشتيم * همچو تار سبحه زين بدطينتان بگسيختيم