مرا اميد بهبودى نماندست اى خوشا روزى * كه مىگفتم علاج اين دل بيمار مىبايد
بهايى بارها ورزيد عشق اما جنونش را * نمىبايست زنجيرى ولى اين بار مىبايد
*
ساقيا بده جامى زآن شراب روحانى * تا دمى برآسايم زين حجاب جسمانى
دين و دل بيك ديدن باختيم و خرسنديم * در قمار عشق اى دل كى بود پشيمانى
زاهدى بميخانه سرخرو ز مى ديدم * گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلمانى
زلف و كاكل او را چون به ياد مىآرم * مىنهم پريشانى بر سر پريشانى
ما سيهگليمان را جز بلا نمىشايد * بر دل بهايى نه هر بلا كه بتوانى
*
سجادهء زهد من كه آمد * خالى ز عيوب و عارى از عار
پودش همگى ز تار چنگ است * تارش همگى ز پود زنار
*
در ميكده دوش زاهدى ديدم مست * تسبيح به گردن و صراحى در دست
گفتم ز چه در ميكده جا كردى گفت * از ميكده هم بسوى حق راهى هست
*
هر تازهگلى كه زيب آن گلزارست * گر بينى گل و گر بچينى خارست
از دور نظر كن و مرو پيش كه شمع * هرچند كه نور مىنمايد نارست
*
تا منزل آدمى سراى دنياست * كارش همه جرم و كار حق لطف و عطاست
خوش باش ، بحشر همچنين خواهد بود * سالى كه نكوست از بهارش پيداست
*
تا نيست نگردى ره هستت ندهند * اين مرتبه با همت پستت ندهند
چون شمع قرار سوختن تا ندهى * سررشتهء روشنى بدستت ندهند
*
فردا كه محققان هر فن طلبند * حسن عمل از شيخ و برهمن طلبند
از آنچه درودهاى جوى نستانند * وز آنچه نكشتهاى بخرمن طلبند
*