*
علم رسمى سر بسر قيلست و قال * نه ازو كيفيتى حاصل نه حال
طبع را افسردگى بخشد مدام * مولوى باور ندارد اين كلام
علم نبود غير علم عاشقى * ما بقى تلبيس ابليس شقى
سينهء خالى ز مهر گلرخان * كهنهانبانى بود پراستخوان
دل كه فارغ شد ز مهر آن نگار * سنگ استنجاى شيطانش شمار
لوح دل از فضلهء شيطان بشوى * اى مدرس درس عشقى هم بگوى
چند و چند از حكمت يونانيان * حكمت ايمانيان را هم بدان
دل منور كن بانوار جلى * چند باشى كاسهليس بو على
با دف و نى دوش آن مرد عرب * وه چه خوش مىخواند از روى طرب
ايها القوم الذى فى المدرسه * كلّما حصلتموه الوسوسه
فكركم ان كان فى غير الحبيب * ما لكم من نشأة الاولى نصيب
فاغسلوا يا قوم من لوح الفؤاد * كلّ علم ليس ينجى فى المعاد
ساقيا يك جرعه از روى كرم * بر بهايى ريز از جام قدم
تا كند شق پردهء پندار را * هم به چشم يار بيند يار را
هركه را توفيق حق آمد دليل * عزلتى بگزيد و رست از قال و قيل
عزت اندر عزلت آمد بىگمان * تو چه جويى ز اختلاط اين و آن
پا مكش از دامن عزلت بدر * چند گردى چون گدايان دربدر
گر ز ديو نفس مىجويى امان * رو نهان شو چون پرى از مردمان
از حقايق بر تو بگشايد درى * زين مجازى مردمان گر بگذرى
( از مثنوى نان و حلوا )
بعالم هر دلى كو هوشمندست * بزنجير جنون عشق بندست
به كف دارند خلقى نقد جانها * سرت گردم مگر بوسى بچندست
بهايى گرچه مىآيد ز كعبه * همان دُردىكش زناربندست
*
ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ساقى * نصيحت گوش كردن را دلى بيدار مىبايد