و پدرش شيخ عز الدين پس از سالها اقامت در ايران و تنعم از خوان ملا نواز تهماسبى چون بديار عرب بازگشت بپسر خود يعنى همين بهاء الدين محمد نوشت كه اگر طالب دنياست بهند رود و اگر خواهان عقبى است بنزد او در عربستان روى آورد و اگر هيچيك ازين دو را نمىجويد در ايران بماند « 2 » .
ازوست :
مرحبا اى پيك فرخفال من * مرحبا اى مايهء اقبال من
مرحبا اى عندليب خوش نو * فارغم كردى ز قيد ماسوى
اى نواهاى تو نار مُوقده * زد بهر بندم هزار آتشكده
مرحبا اى بلبل دستان حى * كآمدى از جانب بستان حى
بازگو از نجد و از ياران نجد * تا در و ديوار را آرى بوجد
بازگو از مسكن و مأواى ما * بازگو از يار بىپرواى ما
آنكه از ما بىسبب افشاند دست * عهد را ببريد و پيمان را شكست
از زبان آن نگار تندخو * از پى تسكين دل حرفى بگو
اى خوش آن دوران كه گاهى از كرم * در ره مهر و وفا مىزد قدم
شب كه بودم با هزاران كوه درد * سر بزانوى غم و بنشسته فرد
جان بلب از حسرت گفتار او * دل پر از نوميدى ديدار او
آن قيامت قامت پيمانشكن * آفت دوران بلاى مرد و زن
فتنهء ايام و آشوب جهان * خانهسوز صد چو من بىخانمان
از درم ناگه درآمد بىحجاب * لبگزان از رخ برافگنده نقاب
طرهء مشكين بدوش انداخته * از نگاهى كار عالم ساخته
گفت اى شيدادل محزون من * وى بلاكش عاشق مفتون من
كيف حال القلب فى نار الفراق * گفتمش و الله قلبى لا يطاق
يك دمك بنشست بر بالين من * رفت و با خود برد عقل و دين من
گفتمش كى بينمت اى خوشخرام * گفت نصف الليل لكن فى المنام
هامش
( 2 ) - ايضا همان جلد ، ص 342 .