گرم بازى گشته با ديوانگى * داده بر باد جنون فرزانگى
خرقه چون گل پارهپاره در برش * مو پريشان همچو آتش بر سرش
در جگرسوزى دلش چون لاله بود * بند بندش همچو نى پرناله بود
ناگهان ديوانه شورش دررسيد * بر در دكان شيشهگر رسيد
شيشهيى ز آن شيشهها بر سنگ زد * در شكستن شيشه خوشآهنگ زد
چونكه زنگ شيشه در گوش آمدش * دل درون سينه در جوش آمدش
يك بيك بر سنگ مىزد بىدرنگ * كز دلش بردى صداى شيشه زنگ
شيشهگر را ز آن تماشا دل شكست * دور از آن ديوانه در كنجى نشست
تند گشت و بانگ بر ديوانه زد * مصلحت را آتش اندر خانه زد
اين سخن ديوانه چون از وى شنيد * بر جنون افسون معقولى دميد
گفت كاى صاحبكرم معذور دار * از شكستن خاطرت را دور دار
كآنچه كردم بىتأمل كردهام * شيشه را هم دل تعقل كردهام
در شكست دل چو آن ديوانه باش * بر سر هر شعله چون پروانه باش
چون زلالى قلب را درهم شكست * بت شكست و خود بجاى بت نشست .
( از مثنوى شعلهء ديدار )
اى كه از كسوت صورت فردى * پيرهن قالب آدم كردى
چون شود كهنه همين پيراهن * جيب را چاك كنى تا دامن
بركشى از سرو دور افگنيش * بكفنخانهء گور افگنيش
باز پيراهن ديگر پوشى * گرچه اين جامه مكرر پوشى
قيد و تجريد كه آثار تواند * در صفت جامهء تكرار تواند
( از مثنوى ذره و خورشيد )