بدلتنگى ز بس خو كردهام ساز * شكست شيشهام را نيست آواز
نفس تا مىكشم غم صف كشيدست * نگه تا مىكنم حسرت چكيدست
دم هر هفته نگشايد دلم را * ضمير ديگرست آب و گلم را
*
نزاكت « 1 » بستهء موى ميانش * عدم گمگشتهء راه دهانش
لبى چون غنچه لبريز از تبسم * دهانى راه خنديدن در او گم
لب او گر نمىشد خندهآلود * ملاحت تا قيامت بىنمك بود
ز مژگان تركشى كرده حمايل * همه پيكان تيرش غنچهء دل
پى نظاره مهر از تاب آن رو * گرفته دست بر بالاى ابرو . . .
*
بمورى گفت غم ناديده مورى * كه مغزم را به جوش آورده شورى
بيا تا سوى دشت آريم آهنگ * كه دل تنگست و ديده تنگ و جا تنگ
جوابش داد مور دلشكسته * بدلتنگى ميان را تنگ بسته
كه اى وسعتطراز سينهء تنگ * هوس پخت فضاى دشت و فرسنگ
مخوان افسون صحرا محملم را * كه وسعت تنگتر دارد دلم را
*
حريفى غنچهخواه دشت در دشت * به گل مىگفت و گرد گل همى گشت
درين گلشن دلى خواهم شكسته * ز هربار چمن گلدسته بسته
دلى آمد شدش با چشم و سينه * چو اشك تلخ مى در آبگينه
بپاسخ گفت لاله كاينچنين دل * مگر رويد ترا فرسوده از گل
*
شبى گفتم بمرغ روز پنهان * كه چونى ؟ گفت پيش آى و ببين هان
چنان سرخوش بوصل آفتابم * كه روز از شب دوچندانتر خرابم
*
ز آتشپارهيى پرسيد روزى * دماغ دل بفكر خامسوزى
هامش
( 1 ) - مصدر مجعول مأخوذ از نازك فارسى ، يعنى ظرافت .