راضى شده از گل به نظر كردن خورشيد * قانع شده از باغ بپيغام صبايى
چون بنده كه از خدمت مخدوم گريزد * هرروز ازين خطه گريزند بجايى
در گردنشان تا غل شيطان ننمايد * از غايت تزوير بپيچند ردايى
زين هرزه درايى دل ما زنگ برآورد * ساقى برسان جام مى زنگزدايى
ما خشكلبان تشنهء ديدار شرابيم * تا كاسهء ما گشت تهى خانهخرابيم
در كوى خرابات بلا را گذرى نيست * بر دردكشان خيل الم را ظفرى نيست
خمخانه سپهريست بروجش همه نارى * وين طرفه كه در ساحت او شور و شرى نيست
چرخيست منور كه طلوع مه و مهرش * موقوف بآمد شد شام و سحرى نيست
افروختن مى ز فروغ لب ساقيست * وين طرفه كه بر باده نمك را ظفرى نيست
ميخانه گلستان شد و خم كان گهر گشت * ساقى بگه فيض كم از ماه و خورى نيست
ساقى بده آن آب كه در گرمى و پاكى * چون قطرهء او در دل آتش شررى نيست
آبى كه چو بر آتش سوزنده فشانى * ياقوت صفت قطرهء او را ضررى نيست
ما خشكلبان تشنهء ديدار شرابيم * تا كاسهء ما گشت تهى خانهخرابيم
*
چنان بداغ تو خو داده روزگار مرا * كه گل چو لاله شود بر سر مزار مرا
ز بس كه گشتهام از محنت زمانه ضعيف * غريب كشور خود كرده روزگار مرا
درين چمن منم آن گلشن نديده بهار * كه بلبلى نسرايد بشاخسار مرا
من آن گياه ضعيفم كه پرورد گردون * به آب ديده چو خار سر مزار مرا
*
كى شود از شمع روشن كلبهء احزان ما * ابر صد خورشيد مىگردد شب هجران ما
تا قيامت سايهء ديوار جويد آفتاب * گر بگردون پرتو اندازد رخ جانان ما
دامنى از پارهء الماس ريزد در كنار * موجزن گردد چو بحر ديدهء گريان ما
سبزهاش چون نيش خونآلود رويد از زمين * در چمن افتد اگر يك قطره از مژگان ما
آفتاب روى او هرگاه در دل بگذرد * چشمهء خورشيد گردد روزن زندان ما
همچنان كز زير زلف آيينهء رخسارهاش * مىنمايد روز محشر از شب هجران ما