فيضى از قافلهء كعبه روان بيرون نيست * اينقدر هست كه از ما قدرى در پيش است
*
صبح كه ترك مست من شيشه گشاد مىدهد * عقل به خاك مىزند صبر بباد مىدهد
هم مژهاش ستيزه را دشنه بدست مىدهد * هم نگهش زمانه را عربده ياد مىدهد
آه كه بر دماغ دل مىزندم نسيم چون * جرعهء ساغرى كه آن تركنژاد مىدهد
جلوهء كاروان ما نيست بناقه و جرس * شوق تو راه مىبرد درد تو زاد مىدهد
فيضى نامراد من از بد دهر غم مخور * ز آنكه مراد اهل دل « شاه مراد » « 1 » مىدهد
*
بخاطرى كه تويى آرزو نمىگنجد * ميان عاشق و معشوق مو نمىگنجد
گرسنهچشم از آن ماندهام بپيش رخت * كه اين نواله مرا در گلو نمىگنجد
ز حرف عشق اگر خامشيم خرده مگير * كه در زبان و لب اين گفتوگو نمىگنجد
رو اى حريف كه من مست بادهيى شدهام * كه در صراحى و جام و سبو نمىگنجد
بدى ز من مطلب مدعى كه در دل من * بجز تصور روى نكو نمىگنجد
اگر زمانه شود پرگل از نسيم بهار * بغنچهء دل ما رنگ و بو نمىگنجد
بدست فيضى از آن ابترست دفتر دل * كه در شكنجهء اميد او نمىگنجد
*
دانى كدام طايفه اهل محبتند * آنان كه هم رهين وفايند و همرهى
سر بر قدم نهند سبكتر ز برگ گل * بر ديده بگذرند چو باد سحرگهى
گفتارشان بلب چو جوانان پردهدر * اسرارشان بدل چو نگاران خرگهى
جايى كه دامن مژه نتوان بلند كرد * با صدهزار ديده نمايند ابلهى
نى آن گروه خيره كه در پيشگاه عقل * ابله فريب ساخته خود را ز آگهى
در سينه مهر نى و تمناى همدمى * در كيسه خاك نى و گزاف شهنشهى
*
آنان كه زدند گام پيوست * از نور يقين چراغ در دست
هامش
( 1 ) - مقصود شاهزاده مراد پسر اكبر پادشاه است .