در غايت جودت انشاء مىنموده ؛ از سخنان اوست كه : اظهار همت ديگرى نزد ديگرى اظهار طمعست ؛ و ملازم بازارى نگاه داشتن خود را بدخو كردنست ؛ و بر هركه اعتماد كنى معتمدست . عبد الرزاق خوافى در مآثر الامرا نوشته است كه او حكيم ابو الفتح را « همه دنيا » گفتى و حكيم همام را مرد آخرت شمردى و خود را از هر دو بر كنار داشتى « 1 » . وى نيز مانند دو برادر ديگر مقامهاى دولتى داشت و در پايان حيات مأمور بنگاله شد و همانجا درگذشت .
ازوست :
در هر دلى كه عشق بتان آشيانه ساخت * بگذاشت شادى و بغم جاودانه ساخت
قربان دل شوم كه ز روى وفا رميد * از قدسيان و با سگ اين آستانه ساخت
خود جلوه كرد با خود و خود نرد عشق باخت * ما و ترا بعاشقى خود بهانه ساخت
در حيرت از فسردگى آن دلم كه او * بگذاشت درد عشق و بجور زمانه ساخت
*
باز اين دل خرابشده جاى ديگرست * سرگرمى طلب ز تمناى ديگرست
آبستن است هر شبم از روز محشرى * هر روز از پى شب يلداى ديگرست
اى ميرحاج ، كعبه روان را ز من بگوى * كآن خانهيى كه يار بود جاى ديگرست
چون گم شدم ز عشق تو ديدم كه در تنم * هر موى را بفكر تو سوداى ديگرست
*
مدت سوز محبت كه شناسد چندست * آتشى كز ازل افروخت ابدپيوندست
در دلش مىگذرم يا نه فراموشم كرد * اى محبت بسر دوست ترا سوگندست
در درون دل بيچاره قرارى غم هجر * آنچنان سخت بنا شد كه مگر الوندست
*
با تو بر رغم من آنها كه بگلشن گردند * يا رب از كوى تو آوارهتر از من گردند
شمع عشقم من و پروانه صفت تا بابد * قدسيان گرد من سوختهخرمن گردند
رشكم آيد به خدا ورنه بذوقى گريم * كه ملايك همه در خون دل من گردند
هامش
( 1 ) - مآثر الامرا ، ج 1 ، ص 561 .