مگر همان تو بمى دادنم چنان سازى * كه استخوان شودم در ملايمت چو دوال
ميى كه از دهن شيشه چون فروريزد * لب پياله زند از حرارتش تبخال
بخوبيى كه اگر ديو روى ازو شويد * سرآمد همه عالم شود بحسن و جمال
و بال كس نشود خوردنش كه خيره كند * فروغ طلعت او چشم كاتب اعمال
هزار نامه سيه را لحد برافروزد * بوقت عرض عمل از فروغ شمع مثال
ز ابر ساغر آن مى حذر كند ساقى * كه ناگهش بزند برق بر سياهى خال
ميى كه گر بچشانند از آن بحور كند * هزار چشمهء كوثر فداى يك مثقال
اگر به خاك فتد قطرهيى برون ريزد * درون سينه نهان هر كجا كه دارد مال
به اين طريق كه گويد گذشته در دل او * خيال دست و دل داور ستودهخصال
*
گفتى چرا دادى ز كف آن ترك كافركيش را * اندك شكيبى داشتم گم كرده بودم خويش را
گر در دلم آن غمزهزن نايد نمىرنجم از آنك * كارى نه بس آسان بود ديدن درون ريش را
در كار من كن همتى زاهد كه باز از جاهلى * در ورطهيى افگندهام عقل صلاحانديش را
عمرم بهجران صرف شد سوى خودم كم خوان از آنك * شادى دم مردن بود حسرتفزا درويش را
ترسم ازين بيگانگى خجلت كشد آن بىوفا * نورى بيادش آورم آن روزگار پيش را
*
كدام روز غمت كشورى بهم نزدست * كرشمههات صف لشكرى بهم نزدست
بدام عشق تو آن بلبلم كه در همه عمر * باشتياق رهايى پرى بهم نزدست
كسى كه بر سر زلف تو بنگرد داند * كه روزگار مرا ديگرى بهم نزدست
تو فتنهء دگرى ورنه تا جهان بودست * بنيم تاخت كسى كشورى بهم نزدست
چه سود نورى ازين گفتوگو ترا كه هنوز * سفينهء غزلت دلبرى بهم نزدست
*
گهى كه چشم سياه تو ميل ناز كند * هزار رخنه بجان و دل نياز كند
شكارپيشه نگاه ترا شوم قربان * كه صيد را نگذارد كه چشم باز كند
چو طوف كوى تو و سجدهء تو بتوان كرد * چرا بكعبه رود كس چرا نماز كند
*